گر ماه من برافکند از رخ نقاب را
کلیات سعدی — غزلیات
گر ماه من برافکند از رخ نقاب رابرقع فرو هلد بجمال آفتاب را
گوئی دو چشم جادوی عابد فریب اوبر چشم من بسحر ببستند خواب را
اول نظر ز دست برفتم عنان عقلوآنرا که عقل رفت چه داند صواب را؟
گفتم مگر بوصل رهائی بود ز عشقبیحاصلست خوردن مستسقی آب را
دعوی درست نیست گر از دست نازنینچون شربت شکر نخوری زهر ناب را
عشق آدمیتست گرین ذوق در تو نیستهمشرکتی بخوردن و خفتن دواب را
آتش بیار و خرمن آزادگان بسوزتا پادشه خراج نخواهد خراب را
قوم از شراب مست و ز منظور بینصیبمن مست ازو چنانکه نخواهم شراب را
سعدی نگفتمت که مرو در کمند عشق؟تیر نظر بیفکند افراسیاب را