گر کنم در سر وفات سری
کلیات سعدی — غزلیات
گر کنم در سر وفات سریسهل باشد زیان مختصری
ایکه قصد هلاک من داریصبر کن تا ببینمت نظری
نه حرامست در رخ تو نظرکه حرامست چشم بر دگری
دوست دارم که خاک پات شومتا مگر بر سرم کنی گذری
متحیر نه در جمال توامعقل دارم بقدر خود قدری
حیرتم در صفات بیچونستکاین کمال آفرید در بشری
ببری هوش و طاقت زن و مردگر تردد کنی ببام و دری
حق بدست رقیب ناهموارپیش خصم ایستاده چون سپری
زانکه آئینهٔ بدین خوبیحیف باشد بدست بی بصری
آه سعدی اثر کند در کوهنکند در تو سنگدل اثری
سنگرا سخت گفتمی همه عمرتا بدیدم ز سنگ سختتری
راست خواهی نظر حرام بودبر چنین روی و باز بر دگری