گفتم آهن دلی کنم چندی
کلیات سعدی — غزلیات
گفتم آهن دلی کنم چندیندهم دل بهیچ دلبندی
وآنکه را دیده در دهان تو رفتهرگزش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که در ازل بودهستبا تو آمیزشی و پیوندی
بدلت کز دلت بدر نکنمسختتر زین مخواه سوگندی
یکدم آخر حجاب یکسو نهتا برآساید آرزومندی
همچنان پیر نیست مادر دهرکه بیاورد چون تو فرزندی
ریش فرهاد بهترک میبودگر نه شیرین نمک پراکندی
کاشکی خاک بودمی در راهتا مگر سایه بر من افکندی
چکند بندهٔ که از دل و جاننکند خدمت خداوندی
سعدیا دور نیکنامی رفتنوبت عاشقیست یکچندی