گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برودوآنچنان پای گرفتست که مشکل برود

دلی از سنگ بباید بسر راه وداعتا تحمل کند آنروز که محمل برود

چشم حسرت بسر اشک فرو میگیرمکه اگر راه دهم قافله بر گل برود

ره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوستهمچو چشمی که چراغش ز مقابل برود

موج ازین بار چنان کشتی طاقت بشکستکه عجب دارم اگر تخته بساحل برود

سهل بود آنکه بشمشیر عتابم میکشتقتل صاحبنظر آنست که قاتل برود

نه عجب گر برود قاعدهٔ صبر و شکیبپیش هر چشم که آن قد و شمایل برود

کس ندانم که درین شهر گرفتار تو نیستمگر آنکس که بشهر آید و غافل برود

گر همه عمر ندادست کسی دل بخیالچون بباید بسر راه تو بی‌دل برود

روی بنمای که صبر از دل صوفی ببریپرده بردار که هوش از تن عاقل برود

سعدی ار عشق نبازد چکند ملک وجود؟حیف باشد که همه عمر بباطل برود

قیمت وصل نداند مگر آزردهٔ هجرمانده آسوده بخسبد چو بمنزل برود