یاد میداری که با من جنگ در سر داشتی
کلیات سعدی — غزلیات
یاد میداری که با من جنگ در سر داشتیرای رای تست خواهی جنگ و خواهی آشتی
نیک بد کردی شکستن عهد یار مهرباناین بتر کردی که بد کردی و نیک انگاشتی
دوستان دشمن گرفتن هرگزت عادت نبودجز درین نوبت که دشمن دوست میپنداشتی
خاطرم نگذاشت یکساعت که بدمهری کنمگرچه دانستم که پاک از خاطرم بگذاشتی
همچنانت ناخن رنگین گواهی میدهدبر سرانگشتان که در خون عزیزان داشتی
تا تو برگشتی نیامد هیچ خلقم در نظرکز خیالت شحنهٔ بر ناظرم بگماشتی
هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیستسر نهادن به در آن موضع که تیغ افراشتی
هر دم از شاخ زبانم میوهٔ تر میرسدبوستانها رست ازان تخمم که در دل کاشتی
سعدی از عقبی و دنیا روی در دیوار کردتا تو در دیوار فکرش نقش خود بنگاشتی