یار گرفتهام بسی چون تو ندیدهام کسی
کلیات سعدی — غزلیات
یار گرفتهام بسی چون تو ندیدهام کسیشمع چنین نیامدست از در هیچ مجلسی
عادت بخت من نبود آنکه تو یادم آورینقد چنین کم اوفتد خاصه بدست مفلسی
صحبت ازین شریفتر صورت ازین لطیفتردامن ازین نظیفتر وصف تو چون کند کسی؟
خادمهٔ سرای را گو در حجره بند کنتا بسر حضور ما ره نبرد موسوسی
روز وصال دوستان دل نرود ببوستانیا بگلی نگه کند یا بجمال نرگسی
گر بکشی کجا روم تن بقضا نهادهامسنگ جفای دوستان درد نمیکند بسی
قصه بهر که میبرم فایدهٔ نمیدهدمشکل درد عشق را حل نکند مهندسی
اینهمه خار میخورد سعدی و بار میبردجای دگر نمیرود هر که گرفت مونسی