یارا قدحی پر کن از آن داروی مستی

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

یارا قدحی پر کن از آن داروی مستیتا از سر صوفی برود علت هستی

عاقل متفکر بود و مصلحت اندیشدر مذهب عشق آی و ازین جمله برستی

ای فتنهٔ نوخاسته از عالم قدرتغایب مشو از دیده که در دل بنشستی

آرام دلم بستدی و، دست شکیبمبرتافتی و، پنجهٔ صبرم بشکستی

احوال دو چشم من بر هم ننهادهبا تو نتوان گفت بخواب شب مستی

سودا زدهٔ کز همه عالم بتو پیوستدل نیک بدادت که دل از وی بگسستی؟

در روی تو گفتم سخنی چند بگویمرو باز گشادیّ و در نطق ببستی

گر باده ازین خم بود و مطرب ازین کویما توبه بخواهیم شکستن بدرستی

سعدی غرض از حقهٔ تن آیت حقستصد تعبیه در تست و یکی باز نجستی

نقاش وجود این همه صورت که بپرداختتا نقش ببینی و مصور بپرستی