یاری به دست کن که به امید راحتش
کلیات سعدی — غزلیات
یاری بدست کن که بامید راحتشواجب کند که صبر کنی بر جراحتش
ما را که ره دهد بسراپردهٔ وصال؟ای باد صبحدم خبری ده ز ساحتش
باران چون ستارهام از دیدگان بریختروئی که صبح خیره شود در صباحتش
هر گه که گویم ایندل ریشم درست شدبر وی پراکند نمکی از ملاحتش
هرچ آن قبیحتر بکند یار دوست رویداند که چشم دوست نبیند قباحتش
بیچارهٔ که صورت رویت خیال بستبی دیدنت خیال مبند استراحتش
با چشم نیمخواب تو خشم آیدم همیاز چشمهای نرگس و چندان وقاحتش
رفتار شاهد و لب خندان و روی خوبچون آدمی طمع نکند در سماحتش؟
سعدی که داد وصف همه نیکوان بدادعاجز بماند در تو زبان فصاحتش