بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — مواعظ

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهارخوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزارکه نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار

بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوقنه کم از بلبل مستی تو بنال ای هشیار

آفرینش همه تنبیه خداوند دلستدل ندارد که ندارد بخداوند اقرار

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجودهرکه فکرت نکند نقش بود بر دیوار

کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اندنه همه مستمعی فهم کنند این اسرار

خبرت هست که مرغان سحر می‌گویندآخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار

هر که امروز نبیند اثر قدرت اوغالب آنست که فرداش نبیند دیدار

تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیشحیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار

کی تواند که دهد میوهٔ الوان از چوب؟یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار؟

وقت آنست که داماد گل از حجلهٔ غیببدر آید که درختان همه کردند نثار

آدمی‌زاده اگر در طرب آید نه عجبسرو در باغ برقص آمده و بید و چنار

باش تا غنچهٔ سیراب دهن باز کندبامدادان چو سر نافهٔ آهوی تتار

مژدگانی که گل از غنچه برون می‌آیدصد هزار اقچه بریزند درختان بهار

باد گیسوی درختان چمن شانه کندبوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار

ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحرراست چون عارض گلبوی عرق کردهٔ یار

باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بیددَرِ دکان بچه رونق بگشاید عطار؟

خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروزنقشهائی که درو خیره بماند ابصار

ارغوان ریخته بر دکهٔ خضراء چمنهمچنانست که بر تختهٔ دیبا دینار

این هنوز اول آزار جهان افروزستباش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار

شاخها دختر دوشیزهٔ باغ‌اند هنوزباش تا حامله گردند بالوان ثمار

عقل حیران شود از خوشهٔ زرین عنبفهم عاجز شود از حقهٔ یاقوت انار

بندهای رطب از نخل فرو آویزندنخلبندان قضا و قدر شیرین کار

تا نه تاریک بود سایهٔ انبوه درختزیر هر برگ چراغی بنهند از گلنار

سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگیهم بر آن گونه که گلگونه کند روی نگار

شکل امرود تو گویی که ز شیرینی و لطفکوزهٔ چند نباتست معلق بر بار

هیچ در به نتوان گفت چو گفتی که به استبه از این فضل و کمالش نتوان کرد اظهار

حشو انجیر چو حلواگر استاد که اوحبّ خشخاش کند در عسل شهد بکار

آب در پای ترنج و به و بادام روانهمچو در زیر درختان بهشتی انهار

گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببینای که باور نکنی فی‌الشجرالاخضر نار

پاک و بی‌عیب خدایی که بتقدیر عزیزماه و خورشید مسخر کند و لیل و نهار

پادشاهی نه بدستور کند یا گنجورنقشبندی نه بشنگرف کند یا زنگار

چشمه از سنگ برون آید و باران از میغانگبین از مگس نحل و دُر از دریا بار

نیک بسیار بگفتیم درین باب سخنواندکی بیش نگفتیم هنوز از بسیار

تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت اوهمه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار

آن که باشد که نه بندد کمر طاعت اوجای آنست که کافر بگشاید زنّار

نعمتت بار خدایا ز عدد بیرونستشکر انعام تو هرگز نکند شکرگزار

این همه پرده که بر کرده ما می‌پوشیگر بتقصیر بگیری نگذاری دیار

ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟تاب قهر تو نیاریم خدایا زنهار

فعلهائی که ز ما دیدی و نپسندیدیبخداوندی خود پرده بپوش ای ستار

سعدیا راست روان گوی سعادت بردندراستی کن که بمنزل نرود کجرفتار

حبذا عمر گرانمایه که در لغو برفتیارب از هرچه خطا رفت هزار استغفار

درد پنهان بتو گویم که خداوند منییا نگویم که تو خود مطلعی بر اسرار