بزن که قوت بازوی سلطنت داری

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — مواعظ

بزن که قوت بازوی سلطنت داریکه دست همت مردانت میدهد یاری

جهان‌گشای و عدو بند و ملک‌بخش و ستانکه در حمایت صاحب‌دلان بسیاری

گرت بشب نبدی سر بر آستانهٔ حقکیت بروز میسر شدی جهانداری؟

بدولت تو چنان ایمنست پشت زمینکه خلق در شکم مادرند پنداری

بزیر سایهٔ عدل تو آسمانرا نیستمجال آنکه کند بر کسی ستمکاری

کف عطای تو گر نیست ابر رحمت حقچه نعمت است که بر برّ و بحر می‌باری

مدیح، شیوهٔ درویش نیست تا گویممثال بحر محیطی و ابر آزاری

نگویمت که بفضل از کرام ممتازینگویمت که بعدل از ملوک مختاری

وگرچه این همه هستی نصیحت اولیترکه پند راه خلاص است و دوستی باری

بسعی کوش که ناگه فراغتت نبودکه سر بخاری اگر روی شیر نر خاری

خدای یوسف صدیق را عزیز نکردبخوب روئی لیکن بخوب کرداری

شکوه و لشکر و جاه و جمال و مالت هستولی بکار نیاید بجز نکوکاری

چه روزها بشب آوردهٔ براحت نفسچه باشد ار بعبادت شبی بروز آری

که پیش اهل دل آب حیات در ظلماتدعای زنده‌دلانست در شب تاری

خدای سلطنتت بر زمین دنیا دادز بهر آنکه درو تخم آخرت کاری

بنیک و بد چو بباید گذاشت این بهترکه نام نیک بدست آوری و بگذاری

پس از گرفتن عالم چو کوچ خواهد بودرواست گر همه عالم گرفته انگاری

صراط راست که داند در آن جهان رفتن؟کسی که خو کند اینجا براست رفتاری

جهان ستانی و لشکرکشی چه مانندستبکامرانیِ درویش در سبکباری؟

ببندگی سر طاعت بنه که بربائیبرفعت از سر گردون کلاه جباری

چو کار با لحد افتاد هر دو یکسانندبزرگتر ملک و کمترینه بازاری

ورین گدا بمثل نیکبخت برخیزدبدان امیر اجلّش دهند سالاری

ترا که رحمت و دادست و دین بشارت بادکه جور و ظلم و تعدی ز خلق برداری

بقای مملکت اندر وجود یک شرطستکه دست هیچ قوی بر ضعیف نگماری

بدولتت علم دین حق فراشته بادبصولتت علم کفر در نگونساری

چنانکه تا بقیامت کسی نشان ندهدبجز دهانه فرنگی و مشک تاتاری

هزار سال نگویم بقای عمر تو بادکه این مبالغه دانم ز عقل نشماری

همین سعادت و توفیق بر مزیدت بادکه حق‌گزاری و بی‌حق کسی نیازاری

چو دید رغبت و میلت بسوی اهل صلاحسپهر نیز بپوشد دلق زنگاری