تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کار

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — مواعظ

تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کارراستی باید ببازی صرف کردم روزگار

هیچ دست آویزم آنساعت که ساعت در رسدنیست الا آنکه بخشایش کند پروردگار

بس ملامتها که خواهد برد جان نازنینروز عرض از دست جور نفس ناپرهیزگار

گاه میگویم چه بودی گر نبودی روز حشرتا نگشتندی بدان در روی نیکان شرمسار

باز میگویم نشاید راه نومیدی گرفتپیش انعامش چه باشد عفو چون من صد هزار

سعی تا من میبرم هرگز نباشد سودمندتوبه تا من میکنم هرگز نباشد برقرار

چشم تدبیرم نمی‌بیند بتاریکی جهلجرم بخشایا بتوفیقم چراغی پیش دار

من که از شرم گنه سر برنمی‌آرم ز پیشسر بعلیین برآرم گر تو گوئی سر برآر

گرچه بی‌فرمانی از حد رفت و تقصیر از حسابهرچه هستم همچنان هستم بعفو امیدوار

یارب از سعدی چه کار آید پسند حضرتتیا توانائی بده یا ناتوانی در گذار