شکر و سپاس و منت و عزت خدای را

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — مواعظ

شکر و سپاس و منت و عزت خدایراپروردگار خلق و خداوند کبریا

دادار غیب دان و نگهدار آسمانرزّاق بنده پرور و خلاق رهنما

اقرار میکند دو جهان بر یگانگیشیکتا و پشت عالمیان بر درش دوتا

گوهر ز سنگ خاره کند لؤلؤ از صدففرزند آدم از گِل و برگ گل از گیا

سبحان من یمیت و یحیی و لاالهالاّ هوالّذی خلق الارض والسما

باری ز سنگ چشمهٔ آب آورد پدیدباری از آب چشمه کند سنگ در شتا

گاهی بصنع ماشطه بر روی خوبِ روزگلگونهٔ شفق کند و سرمهٔ دجا

دریای لطف اوست و گرنه سحاب کیستتا بر زمین مشرق و مغرب کند سخا؟

اَنشاتَنا بلطفکَ یا صانع الوجودفَاغفرلنا بفضلک یا سامع الدّعا

ارباب شوق در طلبت بی‌دلند و هوشاصحاب فهم در صفتت بی‌سرند و پا

شبهای دوستان ترا اَنعم‌الصباحوان شب که بیتو روز کنند اظلم‌المسا

یاد تو روح پرور و وصف تو دلفریبنام تو غمزدای و کلام تو دلربا

بی سکه قبول تو ضرب عمل دغلبی خاتم رضای تو سعی امل هبا

جایی که تیغ قهر برآرد مهابتتویران کند بسیل عرم جنت سبا

شاهان بر آستان جلالت نهاده سرگردنکشان مطاوع و کیخسروان گدا

گر جمله را عذاب کنی یا عطا دهیکس را مجال آن نه که آن چون و این چرا

در کمترینِ صنع تو مدهوش مانده‌ایمما خود کجا و وصف خداوند آن کجا؟

خود دست و پای فهم و بلاغت کجا رسدتا در بحار وصف جلالت کند شنا؟

گاهی سموم قهر تو همدست با خزانگاهی نسیم لطف تو همراه با صبا

خواهندگان درگه بخشایش تواندسلطان در سُرادق و درویش در عبا

آن دست بر تضرع و این روی بر زمینآن چشم بر اشارت و این گوش بر ندا

مردان راهت از نظر خلق در حجابشب در لباس معرفت و روز در قبا

فرخنده طالعی که کنی یاد او بخیربرگشته دولتی که فرامش کند ترا

چندین هزار سکّه پیغمبری زدهاوّل بنام آدم و آخر بمصطفی

الهامش از جلیل و پیامش ز جبرئیلرایش نه از طبیعت و نطقش نه از هوی

در نعت او زبان فصاحت کرا رسد؟خود پیش آفتاب چه پرتو دهد سها؟

دانی که در بیان اذاالشمس کورّتمعنی چه گفته‌اند بزرگان پارسا؟

یعنی وجود خواجه سر از خاک برکندخورشید و ماه را نبود آنزمان ضیا

ای برترین مقام ملائک بر آسمانبا منصب تو زیرترین پایهٔ علا

شعر آورم بحضرت عالیت زینهاربا وحی آسمان چه زند سحر مفتری؟

یارب بدست او که قمر زان دو نیم شدتسبیح گفت در کف میمون او حصا

کافتادگان شهوت نفسیم دست گیراِرفق بمن تجاوَزَ واغفر لِمن عصا

تریاق در دهان رسول آفریده حقصدیق را چه غم بود از زهر جانگزا؟

ای یار غار سید و صدّیق نامورمجموعهٔ فضائل و گنجینهٔ صفا

مردان قدم بصحبت یاران نهاده‌اندلیکن نه همچنانکه تو در کام اژدها

یار آن بود که مال و تن و جان فدا کندتا در سبیل دوست بپایان برد وفا

دیگر عمر که لایق پیغمبری بُدیگر خواجهٔ رُسل نبدی ختم انبیا

سالار خیل خانهٔ دین صاحب رسولسردفتر خدای پرستان بی‌ریا

دیوی که خلق عالمش از دست عاجزندعاجز در آنکه چون شود از دست وی رها؟

دیگر جمال سیرت عثمان که برنکرددر پیش روی دشمن قاتل سر از حیا

آن شرط مهربانی و تحقیق دوستیستکز بهر دوستان بری از دشمنان جفا

خاصان حق همیشه بلیت کشیده‌اندهم بیشتر عنایت و هم بیشتر عنا

کس را چه زور و زهره که وصف علی کندجبار در مناقب او گفته هل اتی

زورآزمای قلعهٔ خیبر که بند اودر یکدگر شکست ببازوی لافتی

مردی که در مصاف زره پیش بسته بودتا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا

شیر خدای و صفدر میدان و بحر جودجانبخش در نماز و جهانسوز در وغا

دیباچهٔ مروّت و سلطان معرفتلشکر کش فتوت و سردار اتقیا

فردا که هر کسی بشفیعی زنند دستمائیم و دست و دامن معصوم مرتضی

پیغمبر آفتاب منیرست در جهانوینان ستارگان بزرگند و مقتدا

یارب بنسل طاهر اولاد فاطمهیارب بخون پاک شهیدان کربلا

یارب بصدق سینهٔ پیران راستگوییارب بآب دیدهٔ مردان آشنا

دلهای خسته را بکرم مرهمی فرستای نام اعظمت در گنجینهٔ شفا

گر خلق تکیه بر عمل خویش کرده‌اندما را بسست رحمت و فضل تو متکا

یارب خلاف امر تو بسیار کرده‌ایمو امید بسته از کرمت عفو مامضی

چشم گناهکار بود بر خطای خویشما را ز غایت کرمت چشم در عطا

یارب بلطف خویش گناهان ما بپوشروزی که رازها فتد از پرده برملا

همواره از تو لطف و خداوندی آمدستوز ما چنانکه در خور ما فعل ناسزا

عدلست اگر عقوبت ما بی‌گنه کنیلطفست اگر کشی قلم عفو بر خطا

گر تقویت کنی ز ملک بگذرد بشرور تربیت کنی بثریا رسد ثری

دلهای دوستان تو خون میشود ز خوفباز از کمال لطف تو دل میدهد رجا

یارب قبول کن ببزرگی و فضل خویشکانرا که رد کنی نبود هیچ ملتجا

ما را تو دست گیر و حوالت مکن بکسالا الیک حاجت درماندگان فلا

ما بندگان حاجتمندیم و تو کریمحاجت همیشه پیش کریمان بود روا

کردی تو آنچه شرط خداوندی تو بودما در خور تو هیچ نکردیم ربّنا

سهلست اگر بچشم عنایت نظر کنیاصلاح قلب را چه محل پیش کیمیا؟

اولیتر آنکه هم تو بگیری بلطف خویشدستی وگرنه هیچ نیاید ز دست ما

کاری بمنتها نرسانید در طلببردیم روزگار گرامی بمنتها

فی‌الجمله دستهای تهی بر تو داشتیمخود دست جز تهی نتوان داشت بر خدا

یا دولتاه اگر بعنایت کنی نظرواخجلتاه اگر بعقوبت دهد جزا

ای یار جهد کن که چو مردان قدم زنیور پای بستهٔ بدعا دست برگشا

پیدا بود که بنده بکوشش کجا رسدبالای هر سری قلمی رفته از قضا

کس را بخیر و طاعت خویش اعتماد نیستآن بی‌صبر بود که کند تکیه بر عصا

تا روز اولت چه نبشتست بر جبینزیرا که در ازل سعدااند و اشقیا

گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغگوید بکش که مال سبیلست و جان فدا

ما را بنوشداروی دشمن امید نیستوز دست دوست گر همه زهرست مرحبا

ای پای بست عمر تو بر رهگذار سیلچندین امل چه پیش نهی مرگ در قفا؟

در کوه و دشت هر سبعی صوفیی بدیگر هیچ سودمند بدی صوف بی‌صفا

پهلوی تن ضعیف کند پشت دل قویصیدی که در ریاض ریاضت کند چرا

چون شادمانی و غم دنیا مقیم نیستفرعون کامران به و ایوب مبتلا

امثال ما بسختی و تنگی نمرده‌اندما خود چه لایقیم بتشریف اولیا؟

غم نیست زخم خوردهٔ راه خدایرادردی چه خوش بود که حبیبش کند دوا

مابین آسمان و زمین جای عیش نیستیک دانه چون جهد ز میان دو آسیا؟

عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختیاکنون که چاره نیست ببیچارگی بیا

کردار نیک و بد بقیامت قرین تستآن اختیار کن که توان دیدنش لقا

تا هیچ دانهٔ نفشانی بجز کرمتا هیچ توشهٔ نستانی بجز ثقی

گوئی کدام سنگدل این پند نشنودبر کوه خوان که باز بگوش آیدت صدا

نااهل را نصیحت سعدی چندانکه هستگفتیم اگر بسرمه تفاوت کند عمی