قطعات

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — مواعظ

خداوندیست تدبیر جهان رابری از شبه و مثل و جنس و همتا

اگر روزی مرادت بر نیاردجزع سودی ندارد صبر کن تا

مظلوم دست بستهٔ مغلوب را بگویتا چشم بر قضا کند و صبر بر جفا

کاین دست بسته را بگشایند عاقبتوانِ گشاده باز ببندند بر قفا

سپاس دار خدای لطیف دانا راکه لطف کرد و بهم برگماشت اعدا را

همیشه باد خصومت جهود و ترسا راکه مرگ هر دو طرف تهنئت بود ما را

سخن بذکر تو آراستن مراد آنستکه پیش اهل هنر منصبی بود ما را

وگرنه منقبت آفتاب معلومستچه حاجتست بمشاطه روی زیبا را

طریق و رسم صاحبدولتانستکه بنوازند مردان نکو را

دگر چون با خداوندان بقا دادنکو دارند فرزندان او را

هر که در بند تو شد بستهٔ جاوید بماندپای رفتن بحقیقت نبود بندی را

بندگان شکر خداوند بگویند ولیکچه توان گفت کرمهای خداوندی را

تو آن نکردهٔ از فعل خیر با من و غیرکه دست فضل کند دامن امید رها

جز آستانهٔ فضلت که مقصد اممستکجاست در همه عالم وثوق اهل بها

متاع خویشتنم در نظر حقیر آمدکه پرتوی ندهد پیش آفتاب سها

بسمع خواجه رسیدست گوئی این معنیکه گفت خیر صلوة الکریم اعودها

مباش غره بگفتار مادح طماعکه دام مکر نهاد از برای صید نصیب

امیر ظالم جاهل که خون خلق خوردچگونه عالم و عادل شود بقول خطیب

احدا سامع المناجاتصمدا کافی المهمات

هیچ پوشیده از تو پنهان نیستعالم السر و الخفیات

زیر و بالا نمیتوانم گفتخالق الارض والسموات

شکر و حمد تو چون توانم گفتحافظ فی جمیع حالات

هر دعائی که میکند سعدیفاستجب یا مجیب دعوات

بسکندر نه ملک ماند و نه مالبفریدون نه تاج ماند و نه تخت

بیش از آن کن حساب خود که ترادیگری در حساب گیرد سخت

چو خویشتن نتواند که می خورد قاضیضرورتست که بر دیگران بگیرد سخت

که گفت پیرزن از میوه میکند پرهیزدروغ گفت که دستش نمیرسد بدرخت

چنین که هست نماند قرار دولت و ملککه هر شبی را بی‌اختلاف روزی هست

چو دست دست تو باشد دراز چندان کنکه دست دست تو باشد اگر بگردد دست

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرددریغ سود ندارد چو رفت کار از دست

بروزگار سلامت سلاح جنگ بسازوگرنه سیل چو بگرفت سد نشاید بست

مرا گویند با دشمن برآویزگرت چالاکی و مردانگی هست

کسی بیهوده خون خویشتن ریخت؟کند هرگز چنین دیوانگی مست؟

تو زر بر کف نمی‌یاری نهادنسپاهی چون نهد سر بر کف دست؟

یکی از بخت کامران بینیدیگری تنگ عیش و کوته دست

آن در آن چاه خویشتن نفتادوین برین تخت خویشتن ننشست

تاج دولت خدای می‌بخشدهر که را این مقام و رتبت هست

لاجرم خلق را بخدمت اوکمر بندگی بباید بست

براه راست توانی رسید در مقصودتو راست باش که هر دولتی که هست تراست

تو چوب راست بر آتش دریغ میداریکجا بآتش دوزخ برند مردم راست؟

عیب آنان مکن که پیش ملوکپشت خم می‌کنند و بالا راست

هر که را بر سماط بنشستیواجب آمد بخدمتش برخاست

چون مکافات فضل نتوان کردعذر بیچارگان بباید خواست

گر اهل معرفتی هرچه بنگری خوبستکه هرچه دوست کند همچو دوست محبوبست

کدام برگ درختست اگر نظر داریکه سر صنع آلهی برو نه مکتوبست

امید خلق برآور چنانکه بتوانیبحکم آنکه ترا هم امید مغفرتست

که گر ز پای درآئی بدانی این معنیکه دستگیری درماندگان چه مصلحتست

هرگز پر طاوس کسی گفت که زشتست؟یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟

نیکی و بدی در گهر خلق سرشتستاز نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست

مرکب از بهر راحتی باشدبنده از اسب خویش در رنجست

گوشت قطعا بر استخوانش نیستراست خواهی چو اسب شطرنجست

پدرم بندهٔ قدیم تو بودعمر در بندگی بسر بردست

بنده‌زاده که در وجود آمدهم بروی تو دیده بر کردست

خدمت دیگری نخواهد کردکه مرا نعمت تو پروردست

در چشمت ار حقیر بود صورت فقیرکوته نظر مباش که در سنگ گوهرست

کیمخت نافه را که حقیرست و شوخگنقیمت بدان کنند که پر مشک اذفرست

کسی گفت عزت بمال اندرستکه دنیا و دین را درم یاورست

چه مردی کند زور بازوی جاه؟که بی‌مال سلطان بی‌لشکرست

تهیدست با هیبت و بانگ و نامزن زشتروی نکو چادرست

بدان مرغ ماند که بر جسم اوپروریش بسیار و خود لاغرست

دگر کس نگر تا جوابش چه دادبجاهست اگر آدمی سرورست

مذلت برد مرد مجهول ناموگر خود بمال آستانش زرست

خداوند را جاه باید نه مالوگر مال خواهی بجاه اندرست

دست بر پشت مار مالیدنبتلطف نه کار هشیارست

کان بداخلاق بی مروت راسنگ بر سر زدن سزاوار است

گر سفیهی زبان دراز کندکه فلانی بفسق ممتازست

فسق ما بی‌بیان یقین نشودو او باقرار خویش غمازست

هرگز بمال و جاه نگردد بزرگ نامبدگوهری که خبث طبیعیش در رگست

قارون گرفتمت که شوی در توانگریسگ نیز با قلادهٔ زرین همان سگست

گویند سعدیا بچه بطال ماندهٔسختی مبر که وجه کفافت معینست

این دست سلطنت که تو داری بملک شعرپای ریاضتت بچه در قید دامنست؟

یکچند اگر مدیح کنی کامران شویصاحب هنر که مال ندارد تغابنست

بی‌زر میسرت نشود کام دوستانچون کام دوستان ندهی کام دشمنست

آری مثل بکرکس مردارخور زدندسیمرغ را که قاف قناعت نشیمنست

از من نیاید آنکه بدهقان و کدخدایحاجت برم که فعل گدایان خرمنست

گر گوئیم که سوزنی از سفلهٔ بخواهچون خارپشت بر بدنم موی سوزنست

گفتی رضای دوست میسر شود بسیماین هم خلاف معرفت و رای روشنست

صد گنج شایگان ببهای جوی هنرمنت بر آنکه میدهد و حیف بر منست

کز جور شاهدان بر منعم برند عجزمن فارغم که شاهد من منعم منست

ره نمودن بخیر ناکس راپیش اعمی چراغ داشتنست

نیکوئی با بدان و بی‌ادبانتخم در شوره بوم کاشتنست

دشمن اگر دوست شود چند بارصاحب عقلش نشمارد بدوست

مار همانست بسیرت که هستورچه بصورت بدر آید ز پوست

دهل را کاندرون زندان بادستبگردون میرسد فریادش از پوست

چرا درد نهانی برد باید؟رها کن تا بداند دشمن و دوست

ماه را دید مرغ شب پره گفتشاهدت روی و دلپذیرت خوست

وینکه خلق آفتاب خوانندشراست خواهی بچشم من نه نکوست

گفت خاموش کن که من نکنمدشمنی با وی از برای تو دوست

خواست تا عیبم کند پروردهٔ بیگانگانلاغری بر من گرفت آن کز گدائی فربهست

گرچه درویشم بحمدالله مخنث نیستمشیر اگر مفلوج باشد همچنان از سگ بهست

ای نفس چون وظیفهٔ روزی مقررستآزاد باش تا نفسی روزگار هست

از پیری و شکستگیت هیچ باک نیستچون دولت جوان خداوندگار هست

در سرای بهم کرده از پس پردهمباش غره که هیچ آفریده واقف نیست

از آن بترس که مکنون غیب میداندگرش بلند بخوانی وگر نهفته یکیست

شهی که پاس رعیت نگاه میداردحلال باد خراجش که مزد چوپانیست

وگرنه راعی خلقست زهرمارش بادکه هر چه میخورد او جزیت مسلمانیست

صاحب کمال را چه غم از نقص مال و جاهچون ماه پیکری که برو سرخ و زرد نیست

مردی که هیچ جامه ندارد باتفاقبهتر ز جامهٔ که درو هیچ مرد نیست

ضرورتست بتوبیخ با کسی گفتنکه پند مصلحت آموز کاربندش نیست

اگر بلطف بسر میرود بقهر مگویکه هرچه سر نکشد حاجت کمندش نیست

اگر خود بردرد پیشانی پیلنه مردست آنکه در وی مردمی نیست

بنی آدم سرشت از خاک دارداگر خاکی نباشد آدمی نیست

در حدود ری یکی دیوانه بودسال و مه کردی بکوه و دشت گشت

در بهار و دی بسالی یک دو بارآمدی در قلب شهر از طرف دشت

گفت ای آنان که تان آماده بودگاه قرب و بعد این زرینه طشت (؟)

گر شما را با نوائی بد چه شد؟ور مرا بد بینوائی خود چه گشت؟

راحت هستی و رنج نیستیبر شما بگذشت و بر ما هم گذشت

بیا که پرده برانداختم ز صورت حالمن آن نیم که سخن در غلاف خواهم گفت

دعای خیر تو گویم گرم نواخت کنیوگر خلاف کنی بر خلاف خواهم گفت

بتماشای میوه راضی شوایکه دستت نمیرسد بر شاخ

گر مرا نیز دسترس بودیبارگه کردمی و صفه و کاخ

و آدمی را که دست تنگ بودنتواند نهاد پای فراخ

چه سود از دزدی آنگه توبه کردنکه نتوانی کمند انداخت بر کاخ

بلند از میوه گو کوتاه کن دستکه کوته خود ندارد دست بر شاخ

شنیدم که بیوه زنی دردمندهمی گفت و رخ بر زمین می‌نهاد

هر آن کدخدا را که بر بیوه‌زنترحم نباشد زنش بیوه باد

یارب کمال عافیتت بر دوام باداقبال و دولت و شرفت مستدام باد

سال و مهت مبارک و روز و شبت بخیربختت بلند و گردش گیتی بکام باد

فردا که هر کسی بشفیعی زنند دستحشر تو با رسول علیه‌السلام باد

فرزند نیکبخت تو نزد خدا و خلقهمچون تو نیک عاقبت و نیکنام باد

مرا از بهر دیناری ثنا گفتکه بختت با سعادت مقترن باد

چو دینارش ندادم لعنتم کردکه شرم از روی مردانت چو زن باد

بیا تا هردو با هم هیچ گیریمدعا و لعنتش بر خویشتن باد

بر تربت دوستان ماضیبگذشت بسی ز بوستان باد

گر بر سر خاک ما رود نیزسهلست بقای دوستان باد

ای بلند اختر خدایت عمر جاویدان دهادوآنچه پیروزی و بهروزی در آنست آن دهاد

جاودان نفس شریفت بندهٔ فرمان حقبعد از آن بر جملهٔ فرماندهان فرمان دهاد

من بدانم دولت عقبی بنان دادن درستتا عنان عمر در دستست دستت نان دهاد

داعیان اندر دعا گویند پیش خسروانطاق ایوانت برفعت بوسه بر کیوان دهاد

نعمتی را کز پی مرضات حق دریافتیحقتعالی از نعیم آخرت تاوان دهاد

ای مبارک روز هر روزت بکام دوستاندولتی نو در ترقی باد و دشمن جان دهاد

پسر نورسیده شاید بودکه نود ساله چون پدر گردد

پیر فانی طمع مدار که بازچارده ساله چون پسر گردد

سبزه گر احتمال آن داردکه ز خردی بزرگتر گردد

غله چون زرد شد امید نماندکه دگر باره سبز برگردد

بیا بگوی که پرویز از زمانه چه خوردبرو بپرس که خسرو ازین میانه چه برد

گر او گرفت خزاین بدیگران بگذاشتورین گرفت ممالک بدیگران بسپرد

جوشن بیار و نیزه و بر گستوان وردتا روی آفتاب معفر کنم بگرد

گر بردبار باشی و هشیار و نیکمرددشمن گمان برد که بترسیدی از نبرد

خون‌دار اگرچه دشمن خردست زینهارمهمل رها مکن که زمانش بپرورد

تا کعب کودکی بود آغاز چشمه سارچون پیشتر رود ز سر مرد بگذرد

در جهان با مردمان دانی که چون باید گذاشتآن قدر عمری که دارد مردم آزاد مرد؟

کاستینها تر کنند از بهر او از آب گرمفی‌المثل گر بگذرد بر دامنش از باد سرد

مرد دیگر جوان نخواهد بودپیریش هم بقا نخواهد کرد

چون درخت خزان که زرد شودکاشکی همچنان بماندی زرد

ملک ایمن درخت بارورستزو قناعت بمیوه باید کرد

چون ز بیخش برآورد نادانمیوه یکبار بیش نتوان خورد

آنرا که تو دست پیش داریکس تیغ بلا زدن نیارد

ما را که تو بیگنه بکشتیکس نیست که دست پیش دارد

آدمی فضل بر دگر حیوانبجوانمردی و ادب دارد

گر تو گوئی بصورت آدمیمهوشمند این سخن عجب دارد

پس تو همتای نقش دیواریکه همین گوش و چشم و لب دارد

تو خود جفا نکنی بیگناه بر بندهوگر کنی سر تسلیم بر زمین دارد

بنیشی از مگس نحل برنشاید گشتاز آنکه سابقهٔ فضل انگبین دارد

دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوتهمچو ابلیس همان طینت ماضی دارد

ناکسست آنکه بدراعه و دستار کسستدزد دزدست وگر جامهٔ قاضی دارد

طمع خام که سودی بکنمسود، سرمایه بیکبار ببرد

خر دعا کرد که بارش ببرندسیل بگرفت و خر و بار ببرد

شد غلامی بجوی کاب آردآب جوی آمد و غلام ببرد

دام هر بار ماهی آوردیماهی این بار رفت و دام ببرد

من هرگز آب چاه ندیدم چنین مدادبر یک ورق نویس که بر هفت بگذرد

نی نی ورق چه باشد و کیمخت گوسفنداز چرم گاو از سپر جفت بگذرد

مر ترا چون دو کار پیش آیدکه ندانی کدام باید کرد

هرچه در وی مظنهٔ خطرستآنت بر خود حرام باید کرد

وانکه بی‌خوف و بی‌خطر باشدبهمانت قیام باید کرد

دانی که بر نگین سلیمان چه نقش بوددل در جهان مبند که با کس وفا نکرد

خرم تنی که حاصل عمر عزیز رابا دوستان بخورد و بدشمن رها نکرد

ز دست ترشروی خوردن تبرزدچنان تلخ باشد که گوئی تبرزد

گرم روی با پشت گردد از آن بهکه روئی ببینم که پشتم بلرزد

گدا طبع اگر در تموز آب حیوانبدستت دهد جور سقا نیرزد

کسی را فراغ از چنین خلق دیدنمسلم بود کو قناعت بورزد

روزی بسرش نبشته بودندکاین دولت و منصب آن نیرزد

سی ساله توانگری و فرمانیکروزه هلاک جان نیرزد

دیدی که چه کرد عیش و چون مردآن عاقبت آن فلان نیرزد

صد دور بقا چنانکه دیدیمردن بزه کمان نیرزد

از دست تهی کرم نیایدهرچند دلش جواد باشد

مسکین چکند سوار چالاکچون اسب نه بر مراد باشد

کسی بحمد و ثنای برادران عزیزز عیب خویش نباید که بیخبر باشد

ز دشمنان شنو ایدوست تا چه میگویندکه عیب در نظر دوستان هنر باشد

گر جهان فتنه گیرد از چپ و راستو آتش و صعقه پیش و پس باشد

تو پریشان نکردهٔ کس راچه پریشانیَت ز کس باشد؟

خونیانرا بود ز شحنه هراسشبروانرا غم از عسس باشد

راستی پیشه گیر و ایمن باشکه رهانندهٔ تو بس باشد

کاملانند در لباس حقیرهمچو لؤلؤ که در صدف باشد

ای که در بند آب حیوانیکوزه بگذار تا خزف باشد

سخن گفته دگر باز نیاید بدهناول اندیشه کند مرد که عاقل باشد

تا زمانی دگر اندیشه نباید کردنکه چرا گفتم و اندیشهٔ باطل باشد

اگر صد دفتر شیرین بخوانیگرانجان لایق تحسین نباشد

مزاح و خنده کار کودکانستچو ریش آمد زنخ شیرین نباشد

خر بسعی آدمی نخواهد شدگرچه در پای منبری باشد

و آدمی را که تربیت نکنندتا بصد سالگی خری باشد

تشنهٔ سوخته در چشمهٔ روشن چو رسیدتو مپندار که از سیل دمان اندیشد

ملحد گرسنه و خانه خالی و طعامعقل باور نکند کز رمضان اندیشد

هیچ دانی که آب دیدهٔ پیراز دو چشم جوان چرا نچکد؟

برف بر بام سالخوردهٔ ماستآب در خانهٔ شما نچکد

دوستان سخت پیمانرا ز دشمن باک نیستشرط یار آنست کز پیوند یارش نگسلد

صد هزاران خیط یکتو را نباشد قوتیچون بهم برتافتی اسفندیارش نگسلد

حریف عمر بسر برده در فسوق و فجوربوقت مرگ پشیمان همیخورد سوگند

که توبه کردم و دیگر گنه نخواهم کردتو خود دگر نتوانی بریش خویش مخند

یاد دارم ز پیر دانشمندتو هم از من بیاد دار این پند

هر چه بر نفس خویش نپسندینیز بر نفس دیگری مپسند

بسا بساط خداوند ملک دولت راکه آب دیدهٔ مظلوم در نور داند

چو قطره قطرهٔ باران خرد بر کهسارکه سنگهای درشت از کمر بگرداند

وفا با هیچکس کردست گیتیکه با ما بر قرار خود بماند؟

چو میدانی که جاویدان نمانیروا داری که نام بد بماند؟

نه سام و نریمان و افراسیابنه کسری و دارا و جمشید ماند

تو هم دل مبند ای خداوند ملکچو کس را ندانی که جاوید ماند

چو دور جوانی خلل میکندبپایان پیری چه امید ماند؟

هر که مقصود و مرادش خور و خوابست از عمرحیوانیست که بالاش بانسان ماند

هر چه داری بده و دولت معنی بستانتا چو این نعمت ظاهر برود آن ماند

چو دولت خواهد آمد بندهٔ راهمه بیگانگانش خویش گردند

چو برگردید روز نیکبختیدر و دیوار بر وی نیش گردند

بسیار برفتند و بجائی نرسیدندارباب فنون با همه علمی که بخواندند

توفیق سعادت چو نباشد چه توان کرد؟ابلیس براندند و برو کفر براندند

تا سگانرا وجود پیدا نیستمشفق و مهربان یکدگرند

لقمهٔ در میانشان اندازکه تهیگاه یکدگر بدرند

اگر خونی نریزد شاه عالمبسا خونا که در عالم بریزند

بباید کشت هر یکچند گرگیبزاری تا دگر گرگان گریزند

نکنی دفع ظالم از مظلومتا دل خلق نیک بخراشند

تا تو با صید گرگ پردازیگوسفندان هلاک می‌باشند

هر کجا دردمندی از سر شوقگوش بر نالهٔ حمام کند

چارپائی برآورد آوازوان تلذذ برو حرام کند

حیف باشد صفیر بلبل راکه زفیر خر ازدحام کند

کاش بلبل خموش بنشستیتا خر آواز خود تمام کند

حاکم ظالم بسنان قلمدزدی بی‌تیر و کمان میکند

گلهٔ ما را گله از گرگ نیستاین همه بیداد شبان میکند

آنکه زیان میرسد از وی بخلقفهم ندارد که زیان میکند

چون نکند رخنه بدیوار باغدزد، که ناطور همان میکند

ز دور چرخ چه نالی ز فعل خویش بنالکه از گزند تو مردم هنوز می‌نالند

نگفتمت که چو زنبور زشتخوی مباشکه چون پرت نبود پای در سرت مالند

نفس ظالم مثال زنبورستکه جهانش ز دست می‌نالند

صبر کن تا بیوفتد روزیکه همه پای بر سرش مالند

آسیا سنگ ده هزار منیبدو مرد از کمر بگردانند

لیکن از زیر بر زبر بردنبهزار آدمیش نتوانند

بدین الحان داودی عجب نیستکه مرغان هوا حیران بمانند

خدای این حافظان ناخوش آوازبیامرزاد اگر ساکن بخوانند

چو نیکبخت شدی ایمن از حسود مباشکه خار دیدهٔ بدبخت نیکبختانند

چو دستشان نرسد لاجرم بنیکی خویشبدی کنند بجای تو هر چه بتوانند

رسم و آئین پادشاهانستکه خردمند را عزیز کنند

وز پس عهد او وفاداریبا خردمندزاده نیز کنند

نشان آخر عهد و زوال ملک ویستکه در مصالح بیچارگان نظر نکند

بدست خویش مکن خانگاه خود ویرانکه دشمنان تو با تو ازین بتر نکند

آنکه در حضرت بیچون تو قربی داردگر جهانی بهم آید ببعیدش نکنند

وآنکه در نامهٔ او خامهٔ بدبختی تستگر همه خلق بکوشند سعیدش نکنند

دامن آلوده اگر خود همه حکمت گویدبسخن گفتن زیباش بدان به نشوند

وآنکه پاکیزه رود گر بنشیند خاموشهمه از سیرت زیباش نصیحت شنوند

آدمی‌سان و نیکمحضر باشتا ترا بر دواب فضل نهند

تو بعقل از دواب ممتازیورنه ایشان بقوت از تو بهند

تا نگوئی که عاملان حریصنیکخواهان دولت شاهند

کانچه در مملکت بیفزاینداز ثنای جمیل میکاهند

راحت از مال وی بخلق رسانتا همه عمر و دولتش خواهند

رحمت صفت خدای باقیستو آنرا که خدای برگزیند

گر جرم و خطای ما نباشدپس عفو تو بر کجا نشیند؟

هیچ فرصت و رای آن مطلبکه کسی مرگ دشمنان بیند

تا نمیرد یکی بناکامیدیگری دوستکام ننشیند

تو هم ایمن مباش و غره مشوکه فلک هیچ دوست نگزیند

شادکامی مکن که دشمن مردمرغ دانه یکان یکان چیند

الحق امنای مال ایتامهمچون تو حلال‌زاده بایند

هرگز زن و مرد و کفر و اسلامنفس از تو خبیث‌تر نزایند

اطفال عزیز نازپرورداز دست تو دست بر خدایند

طفلان ترا پدر بمیرادتا جور وصی بیازمایند

ناکسانرا فراستیست عظیمگرچه تاریک طبع و بدخویند

چون دو کس مشورت برند بهمگویند این عیب من همیگویند

امیر ما عسل از دست خلق می نخوردکه زهر در قدح انگبین تواند بود

عجب که در عسل از زهر میکند پرهیزحذر نمیکند از تیر آه زهرآلود

چه گنجها بنهادند و دیگری برداشتچه رنجها بکشیدند و دیگری آسود

بتازیانهٔ مرگ از سرش بدر کردندکه سلطنت بسر تازیانه میفرمود

نفس که نفس برو تکیه میکند بادستبوقت مرگ بداند که باد می‌پیمود

خواهی از دشمن نادان که گزندت نرسدرفق پیش آر و مدارا و تواضع کن و جود

کاهن سخت که بر سنگ صلابت راندنتواند که لطافت نکند با داود

متکلف بنغمه در قرآنحق بیازرد و خلق را بربود

آن یکی خسر آن دگر باشدمایه وقتی زیان و وقتی سود

ناخوش‌آواز اگر دراز کشدنه خداوندی خلق ازو خشنود

مرغ جائی که علف بیند و چیند گرددمرد صاحبنظر آنجا که وفا بیند و جود

سفله گو روی مگردان که اگر قارونستکس ازو چشم ندارد کرم نامعهود

هزار سال بامید تو توانم بوداگر مراد برآید هنوز باشد زود

اگر مراد نیابم مرا امید بسستنه هر که رفت رسید و نه هر که گفت شنود

هر که بر روی زمین مهلت عیشی داردای بسا روز که در زیر زمین خواهد بود

کشتی آرام نگیرد که بود بر سر آبتا جهان بر سر آبست چنین خواهد بود

اگر ملازم خاک در کسی باشیچو آستانه ندیم خسیت باید بود

ز بهر نعمت دنیا که خاک بر سر اوبرین مثال که گفتم بسیت باید بود

هزار سال تنعم کنی بدان نرسدکه یکزمان بمراد کسیت باید بود

نگر تا نبینی ز ظلم شهیکه از ظلم او سینها چاک بود

ازیرا که دیدیم کز بد بتربسی اندرین عالم خاک بود

چو شد روز آمد شب تیره رنگچو جمشید بگذشت ضحاک بود

روز قالی فشاندنست امروزتا غبار از میان ما برود

چون مگس در سرای گرد آمدخوان نباید نهاد تا برود

هر که ناخوانده آید از در قومنیک باشد که ناشتا برود

گر خردمند از اوباش جفائی بیندتا دل خویش نیازارد و درهم نشود

سنگ بی‌قیمت اگر کاسهٔ زرین بشکستقیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود

هر که بینی مراد و راحت خویشاز همه خلق بیشتر خواهد

و آن میسر شود بکوشش و رنجکه قضا بخشد و قدر خواهد

ای که میخواهی از نگارین کامبا نگارش بگوی اگر خواهد

دختر اندر شکم پسر نشودگرچه بابا همی پسر خواهد

نیز در ریش کاروانسالارگر بدان ده رود که خر خواهد

بسمع خواجه رسانید اگر مجال بودکه ای خزانهٔ ارزاق را کف تو کلید

بلطف و خوی تو در بوستان موجوداتشکوفهٔ نشکفت و شمامهٔ ندمید

چنانکه سیرت آزادگان بود کرمیبمن رسید که کردی ولی بمن نرسید

ناگهان بانگ در سرای افتدکه فلانرا محل وعده رسید

دوستان آمدند تا لب گورقدمی چند و باز پس گردید

وان کزو دوستر نمیداریمال و ملک و قباله برد و کلید

وین که پیوسته با تو خواهد بودعمل تست نفس پاک و پلید

نیک دریاب و بد مکن زنهارکه بد و نیک باز خواهی دید

یارب این نامه سیه کردهٔ بیفایده عمرهمچنان از کرمت بر نگرفتست امید

گر بزندان عقوبت بریم روز شمارجای آنست که محبوس بمانم جاوید

هر درختی ثمری دارد و هرکس هنریمن بیمایهٔ بدبخت تهیدست چو بید

لیکن از مشرق الطاف اآلهی نه عجبکه چو شب روز شود بر همه تابد خورشید

ما کیانیم که در معرض یاران آئیم؟ماکیانرا چه محل در نظر باز سپید؟

حقیقتیست که دانا سرای عاریتیز بهر هشتن و پرداختن نفرماید

من این مقام نه از بهر آن بنا کردمکه پنج روز بقا اعتماد را شاید

خلاف عهد زمان بی‌خلاف معلومستکه هیچ نوع نبخشد که باز نرباید

بلی بنیت آن تا چو رخت بربندمبجای من دگری همچنین بیاساید

ازین قدر نگریزد که مرغ و ماهی رابقدر خویش حقیر آشیانهٔ باید

سرای دام همایست نیک‌بختان رابود که در همه عمرت یکی بدام آید

بسا کسا که گرش در بروی بگشائیسعادت ابدت در بروی بگشاید

حلال نیست که صورت کنند بر دیوارکه رد شرع بود زو خلل بیفزاید

همین نصیحت سعدی بآب زر بنویسکه خانه را کس ازین خوبتر نیاراید

سفینهٔ حکمیات و نظم و نثر لطیفکه بارگاه ملوک و صدور را شاید

بصدر صاحب صاحبقران فرستادممگر بعین عنایت قبول فرمایند

رونده رفت ندانم رسید یا نرسیدازین قیاس که آینده دیر میآید

بپارسائی ازین حال مشورت بردممگر ز خاطر من بند بسته بگشاید

چه گفت گفت ندانی که خواجه دریائیستنه هر سفینه ز دریا درست باز آید

نه آدمیست که در خرمی و مجموعیبخستگان پراکنده بر نبخشاید

گلیم خویش برآرد سیه گلیم از آبوگر گلیم رفیق آب میبرد شاید

روز گم گشتن فرزند مقادیر قضاچاه دروازهٔ کنعان بپدر ننماید

باش تا دست دهد دولت ایام وصالبوی پیراهنش از مصر بکنعان آید

صانع نقشبند بی مانندکه همه نقش او نکو آید

رزق طایر نهاده در پر و بالتا بهر طعمهٔ فرو آید

روزی عنکبوت مسکین راپر دهد تا بنزد او آید

یکی نصیحت درویش وار خواهم کرداگر موافق شاه زمانه میآید

اگرچه غالبی از دشمن ضعیف بترسکه تیر آه سحر با نشانه میآید

ای غره برحمت خداونددر رحمت او کسی چگوید

هرچند مؤثرست بارانتا دانه نیفکنی نروید

بندگان را ز حد بدر منوازاین سخن سهل تستری گوید

کانکه با خود برابرش کردیبیم باشد که برتری جوید

بود در خاطرم که یکچندیگرچه هستم باصل و دانش خر

بخرد با فرشته هم پهلوسخن نظم، نظم دانهٔ در

تا مگر گردد از ایادی توتنگم از مرده ریگ مردم پر

چون نبودیم در خور خدمتگفت عفوت که السلامة مر

بندگی درت کنم چندیبی‌ریا همچو ایبک و سنقر

ترک کردیم خدمت و خلعتنه دیار عرب نه شیر شتر

برای ختم سخن دست بر دعا داریمامیدوار قبول از مهیمن غفار

همیشه تا که فلک را بود تقلب دورمدام تا که زمین را بود ثبات و قرار

ثبات عمر تو باد و دوام عافیتتنگاهداشته از نائبات لیل و نهار

تو حاکم همه آفاق وآنکه حاکم تستز بخت و تخت جوانی و ملک برخوردار

بقفل و پره زرین همی توان بستنزبان خلق و بافسون دهان شیدا مار

تبرک از در قاضی چو بازش آوردیدیانت از در دیگر برون شود ناچار

بردند پیمبران و پاکاناز بی‌ادبان جفای بسیار

دل تنگ من که پتک و سندانپیوسته درم زنند و دینار

قدر زر و سیم کم نگرددو آهن نشود بزرگ مقدار

حدیث وقف بجائی رسید در شیرازکه نیست جز سلس البول را در او ادرار

فقیه گرسنه تحصیل چون تواند کردمگر بروز گدائی کند، بشب تکرار

چو رنج برنتوانی گرفتن از رنجورقدم ز رفتن و پرسیدنش دریغ مدار

هزار شربت شیرین و میوهٔ مشمومچنان مفید نباشد که بوی صحبت یار

خداوند کشور خطا میکندشب و روز ضایع بخمر و خمار

جهانبانی و تخت کیخسرویمقامی بزرگست کوچک مدار

که گر پای طفلی برآید بسنگخدای از تو پرسد بروز شمار

عنکبوت ضعیف نتواندکه رود چون درندگان بشکار

رزق او را پری و بالی دادتا بدامش دراوفتد ناچار

فریاد پیرزن که برآید ز سوز دلکیفر برد ز حملهٔ مردان کارزار

همت هزار بار ازان سخت‌تر زندضربت، که شیر شرزه و شمشیر آبدار

نگین ختم رسالت پیمبر عربیشفیع روز قیامت محمد مختار

اگر نه واسطهٔ موی و روی او بودیخدای خلق نگفتی قسم بلیل و نهار

هاونا گفتم از چه مینالیوز چه فریاد میکنی هموار

گفت خاموش چون شوم سعدیکاین همه کوفت میخورم از یار

هر که خیری کرد و موقوفی گذاشترسم خیرش همچنان بر جای دار

نام نیک رفتگان ضایع مکنتا بماند نام نیکت یادگار

هر که مشهور شد به بی‌ادبیدگر از وی امید خیر مدار

آب کز سرگذشت در جیحونچه بدستی، چه نیزهٔ، چه هزار

گر بشنوی نصیحت مردان بگوش دلفردا امید رحمت و عفو خدای دار

بشنو که از سعادت جاوید برخوریور نشنوی خُذوه فَغلوه پای دار

دل منه بر جهان که دور بقامیرود همچو سیل سر در زیر

پیر دیگر جوان نخواهد شدپیریش نیز هم نماند دیر

جزای نیک و بد خلق با خدای اندازکه دست ظلم نماند چنین که هست دراز

تو راستی کن و با گردش زمانه بسازکه مکر هم بخداوند مکر گردد باز

گروهی از سر بی‌مغز بیخبر گویندبریده به سر بدگوی تا نگوید راز

من این ندانم، دانم تأمل اولیترکه تره نیست که چون برکنی بروید باز

هرچه میکرد با ضعیفان دزدشحنه با دزد باز کرد امروز

ملخ آمد که بوستان بخوردبوستانبان، ملخ بخورد امروز

پدر که جان عزیزش بلب رسید چگفت؟یکی نصیحت من گوش دار جان عزیز

بدوست گرچه عزیزست راز دل مگشایکه دوست نیز بگوید بدوستان عزیز

ملکداری با دیانت باید و فرهنگ و هوشمست و غافل کی تواند؟ عاقل و هشیار باش

پادشاهان پاسبانانند خفتن شرط نیستیا مکن، یا چون حراست میکنی بیدار باش

پادشاهان پاسبانانند مر درویش راپند پیران تلخ باشد بشنو و بدخو مباش

چون کمند انداخت دزد و رخت مسکینی ببردپاسبانِ خفته خواهی باش و خواهی گو مباش

پروردگار خلق خدائی بکس ندادتا همچو کعبه روی بمالند بر درش

از مال و دستگاه خداوند قدر و جاهچون راحتی بکس نرسد خاک بر سرش

دل مبند ای حکیم بر دنیاکه نه چیزیست جاه مختصرش

شکر آنان خورند ازین غدارکه ندانند زهر در شکرش

پیش ازان کز نظر بیفکندتای برادر بیفکن از نظرش

هیچ مهلت نمیدهد ایامکه نه برمیکند بیکدگرش

خرد بینش بچشم اهل تمیزکه بزرگی بود بدین قدرش

زندگانی و مردنش بد بودکه نماند و بماند سیم و زرش

حسن عنوان چنانکه معلومستخبر خوش بود بنامه درش

هر که اخلاق ظاهرش با خلقنیک بینی گمان بد مبرش

وانکه ظاهر کدورتی داردبتر از روی باشد آسترش

شجر مُقل در بیابانهانرسد هرگز آفتی ببرش

رطب از شاهدی و شیرینیسنگها میزنند بر شجرش

بلبل اندر قفس نمی‌ماندسالها، جز بعلت هنرش

زاغ ملعون از آن خسیس‌ترستکه فرستند باز بر اثرش

وز لطافت که هست در طاووسکودکان می‌کنند بال و پرش

که شنیدی ز دوستان خدایکه نیامد مصیبتی بسرش؟

هر بهشتی که در جهان خداستدوزخی کرده‌اند بر گذرش

ایکه دانش بمردم آموزیآنچه گوئی بخلق خود بنیوش

خویشتن را علاج می نکنیباری از عیب دیگران خاموش

محتسب کون برهنه در بازارقحبه را میزند که روی بپوش

دوش مرغی بصبح می‌نالیدعقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

یکی از دوستان مخلص رامگر آواز من رسید بگوش

گفت باور نداشتم که ترابانگ مرغی چنین کند مدهوش

گفتم این شرط آدمیت نیستمرغ تسبیح خوان و من خاموش

مشمر برد ملک آن پادشاهکه وی را نباشد خردمند پیش

خردمند گو پادشاهش مباشکه خود پاشاهست بر نفس خویش

مگسی گفت عنکبوتی راکاین چه ساقست و ساعد باریک

گفت اگر در کمند من افتیپیش چشمت جهان کنم تاریک

پیدا شود که مرد کدامست و زن کدامدر تنگنای حلقهٔ مردان بروز جنگ

مردی درون شخص چو آتش در آهنستو آتش برون نیاید از آهن مگر بسنگ

دشمنت خود مباد و گر باشددیده بردوخته بتیر خدنگ

سر خصمت بگرز کوفته بادبیروان اوفتاده در صف جنگ

خون و دندانش از دهن پرتابچون اناری که بشکنی بدو سنگ

چنانکه مشرق و مغرب بهم نپیوندندمیان عالم و جاهل تألفست محال

و گر بحکم قضا صحبت اتفاق افتدبدانکه هر دو بقید اندرند و سجن و وبال

که آن بعادت خویش انبساط نتواندوز این نیاید تقریر علم با جهال

خواجه تشریفم فرستادی و مالمالت افزون باد و خصمت پایمال

هر بدیناریت سالی عمر بادتا بمانی ششصد و پنجاه سال

کسان که تلخی حاجت نیازمودستندترش کنند و بتابند روی از اهل سؤال

ترا که میشنوی طاقت شنیدن نیستقیاس کن که درو خود چگونه باشد حال؟

بمرگ خواجه فلان هیچ گم نگشت جهانکه قائمست مقامش نتیجهٔ قابل

نگویمت که درو دانشست یا فضلیکه نیست در همه آفاق مثل او فاضل

امید هست که او نیز چون بدر میرَدبنیکنامی و مقصود همگنان حاصل

خطاب حاکم عادل مثال بارانستچه در حدیقهٔ سلطان چه بر کنیسهٔ عام

اگر رعایت خلقست منصف همه باشنه مال زید حلالست و خون عمرو حرام

ضرورتست که آحاد را سری باشدوگرنه ملک نگیرد بهیچ روی نظام

بشرط آنکه بداند سر اکابر قومکه بی‌وجود رعیت سریست بی‌اندام

مراد و مطلب دنیا و آخرت نبردمگر کسی که جوانمرد باشد و بسام

تو نیکنام شوی در زمانه ورنه بسستخدای عز وجل رزق خلقرا قسام

طبیب و تجربت سودی نداردچو خواهد رفت جان از جسم مردم

خر مرده نخواهد خاست بر پااگر گوشش بگیری خواجه ور دم

مردکی غرقه بود در جیحوندر سمرقند بود پندارم

بانگ میکرد و زار مینالیدکه دریغا کلاه و دستارم

چو دوستان ترا بر تو دل بیازارمچه حسن عهد بود پیش نیکمردانم

بلی حقیقیت دعویّ دوستی آنستکه دشمنان ترا بر تو دوست گردانم

سگی شکایت ایام با کسی میکردنبینیم که چه برگشته حال و مسکینم

نه آشیانه چو مرغان نه غله چون مورانقناعتم صفت و بردباری آئینم

هزار سنگ پریشان بیک نگه بخورمکه اوفتاده نبینی بر ابروان چینم

که در ریاضت و خلوت مقام من دارد؟که جامه خواب کلوخست و سنگ بالینم

بلقمهٔ که تناول کنم ز دست کسیرواست گر بزند بعد از آن بزوبینم

گرم دهند خورم ورنه میروم آزادنه همچو آدمیان خشمناک بنشینم

چو گربه درنربایم ز دست مردم چیزور اوفتاده بود ریزه ریزه برچینم

مرا نه برگ زمستان نه عیش تابستانکفایتست همین پوستین پارینم

بجای من که نشیند که در مقام رضابرابر است گلستان و تلّ سرگینم

مرا که سیرت ازین جنس و خوی ازین صفتستچکرده‌ام که سزاوار سنگ و نفرینم؟

جواب داد کزین بیش نعت خویش مگویکه خیره گشت ز صفت زبان تحسینم

همین دو خصلت ملعون کفایتست تراغریب دشمن و مردارخوار می‌بینم

نظر که با همه داری بچشم بخشایشدُرر که بر همه باری ز ابر کفّ کریم

مرا دوبار نوازش کن و کرم فرمایکی بموجب خدمت یکی بحق قدیم

آن ستمدیده ندیدی که بخونخواره چگفتملکا جور مکن چون بجوار تو دریم

گله از دست ستمکار بسلطان گویندچون ستمکار تو باشی گله پیش که بریم؟

خلق در ملک خدای از همه جنسی باشدحاکمان خرده نگیرند که ما رندانیم

گر کسی را عملی هست و امیدی داردما گدائیم درین ملک نه بازرگانیم

گر بدانستی که خواهد مُرد ناگه در میانجامه چندین کی تنیدی پیله گرد خویشتن

خرم آنکو خورد و بخشید و پریشان کرد و رفتتا چنین افسون ندانی دست بر افعی مزن

اگر گویندش اندر نار جاویدبخواهی ماند با فرعون و هامان

چنان سختش نیاید صاحب جاهکه گویندش مرو فردا بدیوان

دو بهر از دینش ار معدوم گرددنیاید در ضمیرش هیچ نقصان

برآید جانش از محنت ببالاگر از رسمش بزیر آید منی نان

نکوئی با بدان کردن وبالستندانند این سخن جز هوشمندان

ز بهر آنکه با گرگان نکوئیبدی باشد بحال گوسفندان

یارب تو هر چه بهتر و نیکوترش بدهاین شهریار عادل و سالار سروران

توفیق طاعتش ده و پرهیز معصیتهرچ آن ترا پسند نیاید برو مران

از شرّ نفس و فتنهٔ خلقش نگاه داریارب بحق سیرت پاک پیمبران

بعد از دعا نصیحت درویش بی‌غرضنیکش بود که نیک تأمل کند در آن

دانی که دیر زود بجای تو دیگریحادث شود چنانکه تو بر جای دیگران

بیدار باش و مصلحت اندیش و خیر کندرویش دست گیر و خردمند پروران

این خاک نیست گر بتأمل نظر کنیچشمست و روی و قامت زیبای دلبران

نوشیروان کجا شد و دارا و یزدگردگردان شاهنامه و خانان و قیصران

بسیار کس برو بگذشتست روزگاراکنون که بر تو میگذرد نیک بگذران

جز نام نیک و بد چه شنیدی که بازمانداز دور ملک دادگران و ستمگران

عدل اختیار کن که بعالم نبرده‌اندبهتر ز نام نیک بضاعت مسافران

خواهی که مهتری و بزرگی بسر بریخالی مباش یکنفس از حال کهتران

دنیا نیرزد آنکه پریشان کند دلیگر مقبلی بگوش مکن قول مُدبران

این پنجروزه مهلت دنیا بهوش باشتا دلشکستهٔ نکند بر تو دل گران

از من شنو نصیحت خالص که دیگریچندین دلاوری نکند بر دلاوران

نیک اختران نصیحت سعدی کنند گوشگر بشنوی سبق بری از سعد اختران

بادا همیشه بر سر عمرت کلاه بختدر پیشت ایستاده کمر بسته چاکران

تا آنزمان که پیکر ما هست بر فلکخالی مباد مجلست از ماه پیکران

پسران فلان سه بدبختندکه چهارم نزاد مادرشان

این بدست آن بتر بنام ایزدوان بترتر که خاک بر سرشان

خدایا فضل کن گنج قناعتچو بخشیدی و دادی ملک ایمان

گرم روزی نماند تا بمیرمبه از نان خوردن از دست لئیمان

گدایان بینی اندر روز محشربتخت مُلک بر چون پادشاهان

چنان نورانی از فرّ عبادتکه گوئی آفتابانند و ماهان

تو خود چون از خجالت سر برآریکه بر دوشت بود بار گناهان

اگر دانی که بد کردی و بد رفتبیا پیش از عقوبت عذرخواهان

چو میدانستی افتادن بناچارنبایستی چنین بالا نشستن

بپای خویش رفتن به نبودیکز اسب افتادن و گردن شکستن؟

صبر بر قسمت خدا کردنبه که حاجت بناسزا بردن

تشنه بر خاک گرم مردن بهکاب سقای بی‌صفا خوردن

هر بد که بخود نمی‌پسندیبا کس مکن ای برادر من

گر مادر خویش دوست داریدشنام مده بمادر من

هان ای نهاده تیر جفا در کمان حکماندیشه کن ز ناوک دلدوز در کمین

گر تیر تو ز جوشن فولاد بگذردپیکان آه بگذرد از کوه آهنین

دوران ملک ظالم و فرمان قاطعشچندان روان بود که برآید روان او

هرگز کسی که خانهٔ مردم خراب کردآباد بعد از آن نبود خاندان او

نه نیکان را بد افتادست هرگزنه بدکردار را فرجام نیکو

بدان رفتند و نیکان هم نماندندچه ماند؟ نام زشت و نام نیکو

زمان ضایع مکن در علم صورتمگر چندان که در معنی بری راه

چو معنی یافتی صورت رها کنکه این تخمست و آنها سر بسر کاه

اگر بقراط جولاهی نداندنیفزاید برو بر قدر جولاه

جامع هفت چیز در یکروزعجبست ار نمیرد آن دابه

سیر بریان و جوز و ماهی و ماستتخم مرغ و جماع و گرمابه

تا تو فرمان نبری خلق بفرمان نروندهرگزش نیک نباشد بد نیکی فرمای

ملک و دولت را تدبیر بقا دانی چیستکو بفرمان تو باشد تو بفرمان خدای

چنان زندگانی کن ای نیکرایبوقتی که اقبال دادت خدای

که خایند از بهرت انگشت دستگرت بر زمین آید انگشت پای

نخواهی کز بزرگان جور بینیعزیز من بخردان بر ببخشای

اگر طاقت نداری صدمت پیلچرا باید که بر موران نهی پای؟

امید عافیت آنگه بود موافق عقلکه نبض را بطبیعت شناس بنمائی

بپرس هر چه ندانی که ذل پرسیدندلیل راه تو باشد بعزّ دانائی

خداوندان نعمت را کرم هستولیکن صبر به بر بینوائی

اگر بیگانگان تشریف بخشندهنوز از دوستان خوشتر گدائی

طبیبی را حکایت کرد پیریکه میگردد سرم چون آسیائی

نه گوشی ماند فهمم را نه هوشینه دستی ماند جهدم را نه پائی

نه دیدن میتوانم بی‌تأملنه رفتن می‌توانم بی‌عصائی

روان دردمندم را ببندیشاگر دستت دهد تدبیر و رائی

وگر دانی که چشمم را بسازدبساز از بهر چشمم توتیائی

ندیدم در جهان چون خاک شیرازوزین ناسازتر آب و هوائی

گرم پای سفر بودی و رفتارتحول کردمی زینجا بجائی

حکایت برگرفت آن پیر فرتوتز جور دور گیتی ماجرائی

طبیب محترم درماند عاجزز دستش تا بگردن در بلائی

بگفتا صبر کن بر درد پیریکه جز مرگش نمی‌بینم دوائی

ضمیر مصلحت اندیش هر چه پیش آیدبتجربت بزند بر مِحک دانائی

اگر چه رای تو در کارها بلند بودبود بلندتر از رای هر کسی رائی

مرا گر صاحب دیوان اعلیچرا گوید بخدمت می‌نیائی

چو میدانم قصور پایهٔ خویشخلاف عقل باشد خودنمائی

بای فضیلة أسعی الیکمو کل الصید فی جوف الفراء

بشنو از من سخنی حق پدر فرزندیگر برای من و اندیشهٔ من خرسندی

چیست دانی سر دینداری و دانشمندیآن روا دار که گر بر تو رود بپسندی

رحم الله معشر الماضینکه بمردی قدم سپردندی

راحت جان بندگان خدایراحت جان خود شمردندی

کاش آنان چو زنده می‌نشوندباری این ناکسان بمردندی

نجس ار پیرهن شبلی و معروف بپوشدهمه دانند که از سگ نتوان شست پلیدی

گرگ اگر نیز گنهکار نباشد بحقیقتجای آنست که گویند که یوسف تو دریدی

خواستم تا زحلی گویمت از روی قیاسبازگویم نه که صدباره ازو نحس تری

ملخ از تخم تو چیزی نتواند که خوردترسم از گرسنگی تخم ملخ را بخوری

دامن جامه که در خار مغیلان بگرفتگر تو خواهی که بتندی برهانی بدری

یار مغلوب که در چنگ بداندیش افتادیاری آنست که نرمی کنی و لابه‌گری

ور بسختی و درشتی پی او خواهی بودتو ازان دشمن خونخواره ستمکارتری

کو هنوز از تن مسکین سر موئی نازُردتو بنادانی تعجیل سرش را ببری

غماز را بحضرت سلطان که راه داد؟همصحبت تو همچو تو باید هنروری

امروز اگر نکوهش من کرد پیش توفردا نکوهش تو کند پیش دیگری

اگر ممالک روی زمین بدست آریوز آسمان بربائی کلاه جباری

وگر خزاین قارون و ملک جم دارینیرزد آنکه وجودی ز خود بیازاری

ای پسندیده حیف بر درویشتا دل پادشه بدست آری

تو برای قبول و منصب خویشحیف باشد که حق بیازاری

شنیده‌ام که فقیهی بدشتوانی گفتکه هیچ خربزه داری رسیده؟ گفت آری

ازین طرف دو بدانگی گر اختیار کنیوزان چهار بدانگی قیاس کن باری

سؤال کرد که چندین تفاوت از پی چیستکه فرق نیست میان دو جنس بسیاری

بگفت از اینچه تو بینی حلال ملک منستنیامدست بدستم بوجه آزاری

وزان دگر پسرانم بغارت آوردندحرام را نبود با حلال مقداری

فقیه گفت حکایت دراز خواهی کردازین حرامترت هست صد بدیناری؟

گر از خراج رعیت نباشدت باریتو برگ حاشیت و لشکر از کجا آری؟

پس آنکه مملکت از رنج بُرد او داریروا مدار که بر خویشتن بیازاری

دیگران در ریاضتند و نیازایکه در کام نعمت و نازی

چه خبر دارد از پیاده سواراو همی تیزد و تو می‌تازی

هر کجا خط مشکلی بکشندجهد کن تا برون خط باشی

چون غلط بشنوی شتاب مکنتا نباید که خود غلط باشی

خامشی محترم بکنج ادببه که گویندهٔ سقط باشی

آن مکن در عمل که در عُزلتخوار و مذموم و مُتهم باشی

در همه حال نیکمحضر باشتا همه وقت محترم باشی

مکافات بدی کردن حلالستچو بی‌جرم از کسی آزرده باشی

بدی با او روا باشد ولیکننکوئی کن که با خود کرده باشی

دوش در سلک صحبتی بودمگوش و چشمم بمطرب و ساقی

پایمال معاشرت کردمهرچه سالوس بود و زراقی

گفتم ای دل قرار گیر اکنونکه همین بود حدّ مشتاقی

دیگر از بامداد می‌بینمطلب نفس همچنان باقی

ز لوح روی کودک بر توان خواندکه بد یا نیک باشد در بزرگی

سرشت نیک و بد پنهان نماندتوان دانست ریحان از دو برگی

بس دست دعا بر آسمان بودتا پای برآمدت بسنگی

ای گرگ نگفتمت که روزیناگه بسر افتدت پلنگی

حاجت خلق از در خدای برآیدمرد خدائی چکار بر دَرِ والی؟

راغب دنیا مشو که هیچ نیرزدهر دو جهان پیش چشم همت عالی

نظر کردم بچشم رای و تدبیرندیدم به ز خاموشی خصالی

نگویم لب ببند و دیده بر دوزولیکن هر مقامی را مقالی

زمانی درس علم و بحث تنزیلکه باشد نفس انسان را کمالی

زمانی شعر و شطرنج و حکایتکه خاطر را بود دفع ملالی

خدایست آنکه ذات بی‌نظیرشنگردد هرگز از حالی بحالی

بی‌هنر را دیدن صاحبهنرنیش بر جان میزند چون کژدمی

هرکه نامردم بود عذرش بنهگر بچشمش درنیاید مردمی

راست میخواهی بچشم خارپشتخار پشتی خوشترست از قاقمی

نبایدت که پریشان شود قواعد ملکنگاه دار دل مردم از پریشانی

چنانکه طائفهٔ در پناه جاه تواندتو در پناه دعا و نماز ایشانی

ای طفل که دفع مگس از خود نتوانیهرچند که بالغ شدی آخر نه تو آنی

شکرانهٔ زور آوری روز جوانیآنست که قدر پدر پیر بدانی

خرّم تن آنکه نام نیکشماند پس مرگ جاودانی

اینست جزای سنت نیکور عادت بد بهی تو دانی

مقابلت نکند با حجر بپیشانیمگر کسی که تهور کند بنادانی

کس این خطا نپسندد که دفع دشمن خودتوانی و نکنی و یا کنی و نتوانی

نظر بچشم ارادت مکن بصورت دنیاکه التفات نکردند بروی اهل معانی

پیاده رفتن و ماندن به از سوار بر اسپیکه ناگهت بزمین برزند چنانکه نمانی

یاران کجاوه غم ندارنداز منقطعان کاروانی

ای ماه محفه سر فرود آرتا حال پیادگان بدانی

چو بندگان کمر بسته شرط خدمت راروا بود که بکمتر گناه بند کنی

تو نیز بندهٔ آخر ستیز نتوان بردخلاف امر خداوندگار چند کنی

ایکه گر هر سر موئیت زبانی داردشکر یک نعمت از انعام خدائی نکنی

حق چندین کرم و رحمت و رأفت شرطستکه بجای آوری و سست وفائی نکنی

پادشاهیت میسر نشود روز بخلقتا بشب بر دَرِ معبود گدائی نکنی

از من بگوی شاه رعیت نواز رامنت منه که ملک خود آباد میکنی

و ابله که تیشه بر قدم خویش میزندبدبخت گو ز دست که فریاد میکنی؟

هر دم زبان مرده همیگوید این سخنلیکن تو گوش هوش نداری که بشنوی

دل در جهان مبند که دوران روزگارهر روز بر سری نهد این تاج خسروی

خداوند را جاه باید نه مالو گر مال خواهی بجاه اندرست

اگر راست خواهی ز سعدی شنوقناعت ازین هر دو نیکوتر است

هیچش بدست نیست که هیچش بدست نیستزر در میانه مقابلهٔ روح در تن است

گفت ای آنان که تان آماده بودگاه قرب و بعد این زرینه طشت

توزی و کتان بگرما پنج و ششقند زوقاقم بسرما هفت و هشت

گر شما را با نوائی بد چه شد؟ور که ما را بینوائی بُد چه گشت؟

بترس از آه دل بینوا که روز جزاتظلم آورد و از تو داد بستاند

گر اهل معرفتی دل مبند بر دنیاکه دوستیست که با دوستان نمی‌پاید

اذا طالت الحیطان مالت رطوبها (؟)فلا تدع الملوک یدع سوددا

فلم سفل ربی و عظم قدره (؟)فلما انتهای امر ابخی و تمردا

زمانی بحث علم و درس تنزیلکه باشد امر حق را امتثالی

تا رحمتش از خدای خواهنددر حال ممات و زندگانی