دیباچه

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — گلستان

از دست و زبان که برآیدکز عهده شکرش بدر آید

بنده همان به که ز تقصیر خویشعذر بدرگاه خدای آورد

ورنه سزاوار خداوندیشکس نتواند که بجای آورد

ای کریمی که از خزانه غیبگبر و ترسا وظیفه‌خور داری

دوستان را کجا کنی محرومتو که با دشمنان نظر داری

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارندتا تو نانی بکف آریّ و بغفلت نخوری

همه از بهر تو سر گشته و فرمانبردارشرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

شفیعُ مطاعَ نبیَ کریمقسیمَ جسیمَ نسیمَ و سیم

چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتی بانچه باک از موج بحر آنرا که باشد نوح کشتی بان

بَلغَ العلی بِکمالِه کشفَ الدُّجیِ بجمالِهحَسنت جَمیعُ خِصالِه صلوّا عَلیهِ وَ آلِه

کرم بین و لطف خداوندگارگنه بنده کرده است و او شرمسار

گر کسی وصف او ز من پُرسدبیدل از بی نشان چگوید باز

عاشقان کشتگان معشوقندبر نیاید ز کشتگان آواز

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموزکان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدّعیان در طلبش بیخبرانندکانرا که خبر شد خبری باز نیامد

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهموز هر چه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم

مجلس تمام گشت و بآخر رسید عمرما همچنان در اوّل وصف تو مانده‌ایم

زانگه که ترا بر من مسکین نظر استآثارم از آفتاب مشهورترست

گر خود همه عیبها بدین بنده درستهر عیب که سلطان بپسندد هنرست

گلی خوشبوی در حمام روزیرسید از دست محبوبی بدستم

بدو گفتم که مشکی یا عبیریکه از بوی دلاویز تو مستم

بگفتا من گِلی ناچیز بودمولیکن مدّتی با گل نشستم

کمال همنشین در من اثر کردوگرنه من همان خاکم که هستم

لَقد سَعد الدنیا به دام سَعدهوَایّده المولی بِاَلویة النصر

کذلک ینشأ لینة هو عرقهاو حُسن نباتِ الارض من کرم البذر

اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیستتا بر سرش بود چو توئی سایه خدا

امروز کس نشان ندهد در بسیط خاکمانند آستان درت مأمن رضا

بر تست پاس خاطر بیچارگان و شکربر ما و بر خدای جهان آفرین جزا

یا رب ز باد فتنه نگهدار خاک پارسچندانکه خاک را بود و باد را بقا

هر دم از عمر میرود نفسیچون نگه میکنم نماند بسی

ای که پنجاه رفت و در خوابیمگر این پنج روز دریابی

خجل آنکس که رفت و کار نساختکوس رحلت زدند و بار نساخت

خواب نوشین بامداد رحیلباز دارد پیاده را ز سبیل

هر که آمد عمارتی نو ساخترفت و منزل بدیگری پرداخت

وان دگر پخت همچنین هوسیوین عمارت بسر نبرد کسی

یار نا پایدار دوست مداردوستی را نشاید این غدّار

نیک و بد چون همی بباید مُردخنک آنکس که گوی نیکی برد

برگ عیشی بگور خویش فرستکس نیارد ز پس ز پیش فرست

عمر برفست و آفتاب تموزاندکی ماند و خواجه غرّه هنوز

ای تهی‌دست رفته در بازارترسمت پُر نیاوری دستار

هرکه مزروع خود بخورد بخویدوقت خرمنش خوشه باید چید

زبان بریده بکنجی نشسته صُمّ بکمبه از کسی که نباشد زبانش اندر حکم

کنونت که امکان گفتار هستبگو ای برادر بلطف و خوشی

که فردا چو پیک اجل در رسیدبحکم ضرورت زبان در کشی

زبان در دهان ای خردمند چیستکلید دَر گنج صاحب هنر

چو در بسته باشد چه داند کسیکه جوهر فروشست یا پیلور

اگر چه پیش خردمند خامشی ادبستبوقت مصلحت آن بِه که در سخن کوشی

دو چیز طیره عقلست دم فرو بستنبوقت گفتن و گفتن بوقت خاموشی

چو جنگ آوری با کسی بر ستیزکه از وی گزیرت بود یا گریز

پیراهن برگ بر درختانچون جامه عید نیکبختان

اول اردی بهشت ماه جلالیبلبل گوینده بر منابر قضبان

بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلیهمچو عرق بر عذار شاهد غضبان

روضة ماءُ نهرِها سلسالدوحة سَجعُ طیرِها موزون

آن پر از لالهای رنگارنگوین پُر از میوه‌های گوناگون

باد در سایه درختانشگسترانیده فرش بوقلمون

بچه کار آیدت ز گل طبقیاز گلستان من ببر ورقی

گل همین پنج روز و شش باشدوین گلستان همیشه خوش باشد

گر التفات خداوندیش بیارایدنگارخانه چینی و نقش ارتنگیست

امید هست که روی ملال در نکشدازین سخن که گلستان نه جای دلتنگیست

علی الخصوص که دیباچه همایونشبنام سعد ابوبکر سعدبن زنگیست

هر که در سایه عنایت اوستگنهش طاعتست و دشمن دوست

پشت دوتای فلک راست شد از خرّمیتا چو تو فرزند زاد مادر ایام را

حکمت محض است اگر لطف جهان آفرینخاص کند بنده‌ای مصلحت عام را

دولت جاوید یافت هر که نکونام زیستکز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را

وصف ترا گر کنند ور نکنند اهل فضلحاجت مشاطه نیست روی دلارام را

سخندان پرورده پیر کهنبیندیشد آنگه بگوید سخن

مزن تا توانی بگفتار دمنکو گوی گر دیر گوئی چه غم

بیندیش و آنگه بر آور نفسوزان پیش بس کن که گویند بس

بنطق آدمی بهترست از دوابدواب از تو به گر نگوئی صواب

هر که گردن بدعوی افرازدخویشتن را بگردن اندازد

سعدی افتاده ایست آزادهکس نیاید بجنگ افتاده

اول اندیشه و آنگهی گفتارپای بست آمده است و پس دیوار

قَدِّم الخروج قبلَ الوُلوجمردیت بیازمای وانگه زَن کن

گرچه شاطر بود خروس بجنگچه زند پیش باز رویین چنگ

گربه شیر است در گرفتن موشلیک موش است در مصاف پلنگ

بماند سالها این نظم و ترتیبزما هر ذرّه خاک افتاده جائی

غرض نقشیست کز ما بازماندکه هستی را نمی بینم بقائی

مگر صاحب دلی روزی برحمتکند در کار درویشان دعائی

باب اولباب دوم

باب سومباب چهارم

باب پنجمباب ششم

باب هفتمباب هشتم

درین مدت که ما را وقت خوش بودز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود

مراد ما نصیحت بود و گفتیمحوالت با خدا کردیم و رفتیم