آوردن رستم کیقباد را از کوه البرز
شاهنامه
برستم چنین گفت فرخنده زالکه بر گیر گوپال وبفراز یال
برو تازیان تا به البرز کوهگزین کن یکی لشکر هم گروه
ابر کیقباد آفرین کن یکیمکن پیش او در درنگ اندگی
بدو هفته باید که ایدر بویگه وبیگه از تاختن نغنوی
بگوئی که لشکر ترا خواستندهمی تخت شاهی بیآراستند
که در خورد تاج کیان جز تو کسنبینیم شاها تو فریادرس
چو زال زر این داستانها بگفتتهمتن زمینرا بمژگان برفت
برخش اندر آمد همانگاه شادگرازان بیآمد بر کیقباد
زترکان بسی بد طلایه براهرسیدند در رستم کینه خواه
بر آویخت با نامداران جنگیکی گرزهٔ گاوپیکر بچنگ
برآورد گرز وبرآمد بجوشهمی گوفت گرز وهمی زد خروش
رمید از دل ترک یکباره هوشببازو بسی گشت بی تاو وتوش
دلیران توران برآویختندسرنجام از رزم بگریختند
نهادند سر سوی افراسیابهمه دل پر از خون ودیده پر آب
بگفتند اورا همه بیش وکمسپهبد شد از کار ایشان دژم
بفرمود تا نزد او شد قلونزترکان دلیری گوی پر فسون
بدو گفت بگزین زلشکر سواروز ایدر برو تا در شهریار
دلیر وخردمند وهشیار باشبپاس اندرون سخت بیدار باش
که ایرانیان مردم ریمنندهمی ناگهان بر طلایه زنند
برون آمد از نزد خسرو قلونبه پیش اندرون مردم رهنمون
سر راه بر نامداران ببستبمردان جنگی بپیلان مست
وز آن روی رستم دلیر وگزینبپیمود زی شاه ایران زمین
زیک میل ره تا به البرز کوهیکی جایگه دید بس باشکوه
درختان بسیار وآب رواننشستنگه مردم نوجوان
یکی تخت بنهاده نزدیک آببرو ریخته مشکناب و گلاب
جوانی بکردار تابنده ماهنشسته بر آن تخت در سایه گاه
رده برکشیده بسی پهلوانبرسم بزرگان کمر بر میان
بیآراسته مجلس شاهواربسان بهشتی برنگ ونگار
چو دیدند مر پهلوانرا براهپذیره شدندش از آن جایگاه
بگفتند که ای پهلو نامورنشاید از آن جای کردن گذر
که ما میزبان وتو مهمان مافرود آی اینجا بفرمان ما
بدآن تا بمی دست شادی بریمبیاد رخ نامور می خوریم
تهمتن بدیشان چنین گفت بازکه ای نامداران گردن فراز
مرا رفت باید به البرز کوهبکاری که بسیار دارد شکوه
نشاید بماندن ازین کار بازکه پیش است بسیار رنج دراز
همه مرز ایران پر از دشمنستبهر دودهٔ ماتم وشیونست
سر تخت ایران ابی شهریارمرا باده خوردن نیآید بکار
بگفتند که ای نامور پهلواناگر سوی البرز پوئی نوان
سزد گر بگوئی تو ای نامجویکه آنجا کرا میکنی جستجوی
که ما خیل آن مرز فرخنده ایمکه ایدر چنین بزم افگنده ایم
بدآنجا ترا رهنمونی کنیمبه هنگام یاری فزونی کنیم
چنین داد پاسخ بدآن انجمنکه شاهی بدآنجاست پاکیزه تن
سر افرازرا کیقبادست نامزتخم فریدون با داد وکام
نشانی دهیدم سوی کیقبادکسی کز شما دارد اورا بیاد
سر آن دلیران زبان برکشادکه دارم نشانی من از کیقباد
گر آئی فرود اندر این خان مابیفروزی از روی خود جان ما
بگویم ترا من نشان قبادکه اورا چگونست رسم ونهاد
تهمتن زرخش اندر آمد چو بادچو بشنید از آنسان نشان قباد
بیآمد دمان تا لب رود بارنشستند در زیر آن سایه دار
جوان از بر تخت زرّین نشستگرفته یکی دست رستم بدست
بدست دگر جام پر باده کردوزو یاد مردان آزاده کرد
دگر جام باده برستم سپردبدو گفت کای نام بردار گرد
بپرسیدی از من نشان قبادتو این نام را از که داری بیاد
بدو گفت رستم که این پهلوانپیام آوریدم بروشن روان
سر تخت ایران بیآراستندبزرگان بشاهی ورا خواستند
پدرم آن گزین مهان سر بسرکه خوانندش اورا همی زال زر
مرا گفت رو تا به البرز کوهقباد دلاور ببین با گروه
بشاهی برو آفرین کن یکیمکن پیش او در درنگ اندکی
بگویش که گردان ترا خواستندسر تخت شاهی بیآراستند
نشان از توانی تو دادن مرادهی وبشاهی رسانی ورا
زگفتار رستم دلیر جوانبخندید وگفتش که ای پهلوان
زتخم فریدون منم کیقبادپدر بر پدر نام دارم بیاد
چو بشنید رستم فرو برد سربخدمت فرود آمد از تخت زر
که ای خسرو خسروان جهانپناه دلیران وپشت مهان
سر تخت ایران بکام تو بادتن ژنده پیلان بدام تو باد
نشست تو بر تخت شاهنشهیهمت سرکشی باد وهم فرّهی
درودی رسانم بشاه جهانززال سپهبد گو پهلوان
اگر شاه فرمان دهد بنده راکه بکشایم از بند گوینده را
قباد دلاور برآمد زجایبگفتار او داد بس هوش ورای
تهمتن همانگه زبان بر کشادپیام سپهدار ایران بداد
سخن چون بگوش سپهبد رسیدزشادی دل اندر برش بر طبید
بیآرید پس گفت جام نبیدبیاد تهمتن بلب بر کشید
تهمتن همیدون یکی جام میبخورد آفرین کرد بر جان کی
توئی از فریدون فرّخ نشانکه رستم شد از دیدنش شادمان
ابی تو مبادا جهان یکزماننه اورنگ شاهی وتاج کیان
برآمد خروش از دل زیر وبمفراوان شده شادی اندوه کم
شهنشه چنین گفت با پهلوانکه خوابی بدیدم بروشن روان
که از سوی ایران دو باز سپیدیکی تاج رخشان بکردار شید
خرامان ونازان رسیدی برمنهادندی آن تاج را بر سرم
چو بیدار گشتم شدم پر امیداز آن تاج رخشان وباز سپید
بیآراستم مجلس شاهواربدینسان که بینی بدین جویبار
تهمتن مرا شد چو باز سپیدرسیدم زتاج دلپران نوید
تهمتن چو بشنید از آن خواب شاهزباز وزتاج فروزان چو ماه
چنین گفت با شاه کنداوراننشانست خوابت زپیغمبران
کنون خیز تا سوی ایران شویمبیاری بنزد دلیران شویم
قباد اندر آمد چو آتش زجایبه بور نبرد اندر آورد پای
کمر بر میان بست رستم چو بادبیآمد گرازان ابا کیقباد
شب وروز از تاختن نغنویدچنین تا بنزد طلایه رسید
قلون دلاور شد آگه زکارپذیره بیآمد سوی کارزار
شهنشاه ایران چو زآن گونه دیدبرابر همی خواست صف برکشید
تهمتن بدو گفت که ای شهریارترا رزم چو این نیآید بکار
من ورخش وگوپال وبرگستوانهمانا ندارند با من توان
دل وبازو وگرز مرا یار بسنخواهم جز ایزد نگهدار کس
مرین دست وگلرنگ در زیر منکه آید بر گرز وشمشیر من
بگفت این واز جای بر کرد رخشبزخمی سواری همی کرد بخش
یکی را گرفتی زدی بر دگرزبینی فروریختی مغز سر
یکایک ربودی سواران ززینبسر پنجه وبر زدی بر زمین
بنیرو بینداختی شان زدستسر وگردن وپشت شان میشکست
قلون دید دیوی بجسته زبندبدست اندرون گرز وبر زین کمند
بدو حمله آورد مانند بادبزد نیزه وبند جوشن کشاد
تهمتن بزد دست ونیزه گرفتقلون از دلیریش مانده شکفت
ستد نیزه از دست آن نامداربغرّید چون تندر از کوهسار
بزد نیزه وبر ربودش ززیننهاد آن بن نیزه را بر زمین
قلون گشته چون مرغ بر باب زنبدیدند شکر همه تن بتن
برانداخت برش رخش وبسپرد خواربرآوردش از مغز یکسر دمار
سواران همه روی برگاشتندقلونرا بدآنجای بگذاشتند
هزیمت شد از وی سپاه قلونبیکبارگی بخت گشته زبون
تهمتن بکشت از طلایه سواربیآمد شتابان سوی کوهسار
کجا بد علفزار وآب روانفرود آمد آنجایگه پهلوان
چنین تا شب تیره آمد فرازتهمتن همی کرد هر گونه ساز
از آرایش جامهٔ پهلویهمان تاج وهم بارهٔ خسروی
چو شب تیره شد پهلو پیش بینبرآراست با شاه ایران زمین
بنزدیک زال آوریدش بشببه آمد شدن هیچ نکشاد لب
نشستند یک هفته با رای زنشدند اندر آن موبدان انجمن
که شاهی چو شه کیقباد از جهاننباشد کس از آشکار ونهان
همیدون ببودند یکهفته شادببزم وبباده بر کیقباد
بهشتم بیآراسند تخت عاجبیآویختند از بر عاج تاج