رفتن کیخسرو به دژ بهمن و گرفتن آن را

فردوسی (940–1020)

شاهنامه

چو آگاهی آمد بآزادگانبگیو و بگودرز کشوادگان

که طوس و فریبرز گشتند بازبدل گفت باید شدن رزم ساز

بر آراست پیلان و برخاست غوبیامد سپاه جهاندار نو

یکی تخت زرّین زبرجد نگارنهادند بر پیل و جنگی سوار

بگرد اندرش با درفش بنفشبپای اندرون کرده زرّینه کفش

ز بیجاده طوقی و تاجی بزربزر اندرون نقش کرده گهر

چنین گفت کامروز روز نوستنشست جهانجوی کیخسروست

جهانجوی بر تخت زرّین نشستبسر بر یکی تاج و گرزی بدست

بشد تا دژ بهمن آزاد شاهخود و گیو و گودرز و چندان سپاه

چو نزدیک دژ شد سپه برنشستبپوشید درع و میانرا ببست

نویسندهٔ خواست بر پشت زینیکی نامه فرمود با آفرین

ز عنبر نوشتند بر پهلویچنان چون بود نامهٔ خسروی

که این نامه از بندهٔ کردگارجهانجوی کیخسرو نامدار

که از بند آهرمن بد بجستبیزدان زد از هر بدی پاک دست

که اویست جاوید برتر خدایهمویست نیکی ده و رهنمای

خداوند کیوان و بهرام و هورخداوند فرّ و خداوند زور

مرا داد اورنگ و فرّ کیانتن پیل و چنگال شیر ژیان

جهانی سراسر مرا شد رهیمرا روشنی هست و هم فرّهی

اگر اندر این بوم آهرمنستجهان آفرین را بدل دشمن است

بفرّ و بفرمان یزدان پاکاز ابر اندر آرم سرش را بخاک

و گر جاودانراست این دستگاهمرا خود بجادو نباید سپاه

چو خمّ دوال کمند آورمسر جادوانرا ببند آورم

وگر خود خجسته سروش ابدرستبفرمان یزدان یکی لشکرست

همان من نه از پشت آهرمنمکه با فرّ و برزست جان و تنم

بفرمان یزدان کنم آن تهیکه اینست پیمان شاهنشهی

یکی نیزه بگرفت خسرو درازبرو بست آن نامهٔ سرفراز

بسان درفشی برآورد راستبگیتی بجز فرّ شاهی نخواست

بفرمود تا گیو با نیزه تفتبنزدیک آن بر شده باره رفت

ورا گفت کاین نامهٔ پندمندببر سوی دیوار حصن بلند

بنه نیزه و نام یزدان بخوانعنانرا بگردان و آنجا ممان

بشد گیو و نیزه گرفته بدستبرو آفرین کرد یزدان پرست

چو نامه بدیوار دژ در نهادبفرّ جهانجوی خسرو نژاد

ز یزدان نیکی دهش یاد کردپس آن چرمهٔ تیزرو باد کرد

شد آن نامهٔ نامور ناپدیدخروش آمد و خاک دژ بردمید

همانگه بفرمان یزدان پاکاز آن بارهٔ دژ برآمد تراک

تو گفتی که رعدست و باد بهارخروش آمد از دشت و از کوهسار

جهان گشت چون روی زنگی سیاهنه خورشید پیدا نه پروین و ماه

تو گفتی برآمد یکی تیره ابرهوا شد به کردار گام هزبر

برانگیخت کیخسرو اسپ سیاهچنین گفت با پهلوان سپاه

که در دژ یکی تیر باران کنیدکمانرا چو ابر بهاران کنید

برآمد یکی میغ بارش تگرگتگرگی که بردارد ز الماس مرگ

ز دیوان بسی شد بپیکان هلاکبسی زاهرمن اوفتاده بخاک

از آن پس یکی روشنی بردمیدشد آن تیرگی سر بسر ناپدید

برآمد یکی باد با آفرینهوا گشت خندان و روی زمین

جهان شد بکردار تابنده ماهبرفتند دیوان بفرمان شاه

در دژ پدید آمد آنجایگاهفرود آمد آن گرد لشکر پناه

بدژ در شد آن شاه آزادگانابا پیر گودرز کشوادگان

یکی شهر دید اندر آن دژ فراخپر از باغ و ایوان و میدان و کاخ

بدآنجاه که آن روشنی بردمیدسر بارهٔ تیز شد ناپدید

بفرمود خسرو بدآن جایگاهیکی گنبدی سر بابر سیاه

درازا و پهنای او ده کمندبگرد اندرش طاقهای بلند

ز بیرون چو نیم از تگ تازی اسپبرآورد و بنهاد آذرگشسپ

نشستند گرد اندرش موبدانستاره‌شناسان و هم بخردان

در آن شارسان کرد چندان درنگکه آتشگده گشت با بوی و رنگ

چو یک سال بگذشت لشکر براندبنه بر نهاد و سپه برنشاند