سخن گفتن سیاوش با پیران از بودنیها
شاهنامه
از آن بوم خرّم چو گشتند بازسیاوش همی بود با دل براز
از اخترشناسان بپرسید شاهکه من ساختم ایدر یکی جایگاه
ازو فرّ وبختم بسامان بودوبا دل زکرده پشیمان بود
بگفتند یکسر بشاه زمینکه بس نیست فرخنده بنیاد این
از اختر شناسان برآورد خشمدلش گرد پر درد وپر آب چشم
عنان تگاور همیداشت نرمهمی ریخت از دیدگان آب گرم
بدو گفت پیران که ای شهریارچبودت که گشتی چنین سوگوار
چنین داد پاسخ که چرخ بلنددلم کرد پر درد وجانم نژند
که هر چند گرد آورم خواستههمان گنج وهم کاخ آراسته
بفرجام یکسر بدشمن رسدبدی بد بود مرگ بر تن رسد
که چون گنگدژ در جهان جای نیستچنو شارسانی دلارای نیست
مرا فرّ نیکی دهش یار بودخردمندی وبخت بیدار بود
بدانسان یکی شارسان ساختمسرشرا به پروین برافراختم
کنون اندرین هم بکار آورمبروبر فراوان نگار آورم
چو خرّم شوم جای وآراستهپر از گنج وهم کاخ وهم خواسته
نباشد مرا شاد بودن بسینشیند بدین جای دیگر کسی
نه من شاد باشم نه فرزند مننه پرمایه گردی زپیوند من
نباشد مرا زندگانی دراززکاخ واز ایوان شوم بی نیاز
شوم تخت من گاه افراسیابکند بی گنه مرگ بر من شتاب
چنین است راز سپهر بلندگهی شاد دارد گهی مستمند
بدو گفت پیران که ای سرفرازمکن خیره اندیشه در دل دراز
که افراسیاب از بلا پشت تستبشاهی نگین اندر انگشت تست
مرا نیز تا جان بود در تنمبکوشم که پیمان تو نشکنم
نمانم که بادی بتو برگذردوگر موی بر تو هوا بشمرد
سیاوش بدو گفت کای نیکنامنبینم بجز نیکنامیت کام
همه راز من آشکارای تستکه بیدار دل باشی وتندرست
من آگاهی از فرّ یزدان دهمهم از راز چرخ بلند آگهم
بگویم ترا بودنیها درستاز ایوان وباغ اندر آیم نخست
بدآن تا نگوئی چو بینی چنانکه این بر سیاوش چرا بد نهان
تو ای گرد پیران بسیار هوشبدین گفتها پهن بکشای گوش
فراوان برین نگذرد روزگارکه بیکار بیدار دل شهریار
کند راز کشته مرا بی گناهکسی دیگر آید بدین تاج وگاه
تو پیمان همی داری وراه راستولیکن فلکرا جز آن است خواست
زگفتار بد گوی واز بخت بدبرین بر چنان بی گناه بد رسد
بر آشوبد ایران وتوران بهمزکینه شود زندگانی دژم
پر از رنج گردد سراسر زمینزمانه شود پر زشمشیر کین
زبس زرد وسرخ وسیاه وبنفشکز ایران بتوران ببینی درفش
بسی غارت وبردهٔ خواستهپراگندن گنج آراسته
بسا کشورا کآن بپای ستوربکوبند وگردد بجوی آب شور
سپهدار توران زکردار خویشپشیمان شود هم زگفتار خویش
پشیمانی آنگه نداردش سودکه بر خیزد از بوم آباد دود
از ایران وتوران برآید خروشجهانی زخون من آید بجوش
جهاندار بر چرخ چون این نوشتبفرمان او بر دهد هر چه کشت
بیآ تا بشادی دهیم وخوریمچو گاه گذشتن بود بگذریم
چه بندی دل اندر سرای سپنجچه نازی بگنج وچه نالی زرنج
کز آن گنج دیگر کسی بر خوردجهاندیده دشمن چرا پرورد
چو بشنید پیران واندیشه کردزگفتار او شد دلش پر زدرد
همی گفت کز من بد آمد بمنگر او راست گوید همی این سخن
بلا من کشیدم بتوران زمینپراگندم اندر جهان تخم کین
که اورا بتوران کشیدم برنجسپردم بدو کشور وتاج وگنج
شنودم همه پاک گفتار شاهچنین گفت با من همی گاه گاه
وز آنپس چنین گفت با او بمهرکه از جنبش وکار گردان سپهر
چه دانی واین واین رازها کی کشادهمانا که ایرانت آمد بیاد
زکاؤس واز تخت شاهنشهیبیاد آمدت روزگار بهی
دل خویش زین گفته خرسند کنهم آهنگ ورای خردمند کن
همه راه ازین گونه بد گفتگویدل از بودنیها پر از جستجوی
چو از پشت اسپان فرود آمدندزگفتار یکبار دم بر زدند
یکی خوان زرّین بیآراستندمی ورود ورامشگران خواستند