ایدل بکوی عشق گذاری نمیکنی
دیوان حافظ
ایدل بکوی عشق گذاری نمیکنیاسباب جمع داری و کاری نمیکنی
چوگان حکم در کف و گوئی نمیزنیباز ظفر بدست و شکاری نمیکنی
این خون که موج میزند اندر جگر ترادر کار رنگ و بوی نگاری نمیکنی
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبابر خاک کوی دوست گذاری نمیکنی
ترسم کزین چمن نبری آستین گلکز گلشنش تحمّل خاری نمیکنی
در آستین جان تو صد نافه مدرجستوان را فدای طرّهٔ یاری نمیکنی
ساغر لطیف و دلکش و می افکنی بخاکو اندیشه از بلای خماری نمیکنی