بر سر آنم که گر ز دست برآید

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

بر سر آنم که گر ز دست بر آیددست بکاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداددیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکّام ظلمت شب یلداستنور ز خورشید جوی بو که برآید

بر در ارباب بی‌مروّت دنیاچند نشینی که خواجه کی به درآید

ترک گدائی مکن که گنج بیابیاز نظر رهروی که در گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمایندتا که قبول افتد و که در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخرباغ شود سبز و شاخ گل ببر آید