بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشتواندران برگ و نوا خوش نالهای زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیستگفت ما را جلوهٔ معشوق در این کار داشت

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراضپادشاهی کامران بود از گدائی عار داشت

در نمیگیرد نیاز و ناز ما با حسن دوستخرّم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کلک آن نقّاش جان افشان کنیمکاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکنشیخ صنعان خرقه رهن خانّه خمّار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیرذکر تسبیح ملک در حلقهٔ زنّار داشت