بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
دیوان حافظ
بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کردباد غیرت بصدش خار پریشان دل کرد
طوطیی را بخیال شکری دل خوش بودناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
قرّةالعین من آن میوهٔ دل یادش بادکه چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددیکه امید کرمم همره این محمل کرد
روی خاکیّ و نم چشم مرا خوار مدارچرخ فیروزه طربخانه از این کهگل کرد
آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخدر لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد