بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالیخوش باش زانکه نبود این هر دو را زوالی

در وهم می‌نگنجد کاندر تصوّر عقلآید بهیچ معنی زین خوبتر مثالی

شد حظّ عمر حاصل گر زانکه با تو ما راهرگز بعمر روزی روزی شود وصالی

آندم که با تو باشم یک سال هست روزیواندم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی

چون من خیال رویت جانا بخواب بینمکز خواب می‌نبیند چشمم بجز خیالی

رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبتشد شخص ناتوانم باریک چون هلالی