خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
دیوان حافظ
خیز تا خرقهٔ صوفی بخرابات بریمشطح و طامات ببازار خرافات بریم
سوی رندان قلندر بره آورد سفردلق بسطامی و سجّادهٔ طامات بریم
تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرندچنگ صبحی بدر پیر مناجات بریم
با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیمهمچو موسی ارنی گوی بمیقات بریم
کوس ناموس تو بر کنگرهٔ عرش زنیمعلم عشق تو بر بام سموات بریم
خاک کوی تو بصحرای قیامت فرداهمه بر فرق سر از بهر مباهات بریم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهداز گلستانش بزندان مکافات بریم
شرممان باد ز پشمینهٔ آلودهٔ خویشگر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکندبس خجالت که ازین حاصل اوقات بریم
فتنه میبارد ازین سقف مقرنس برخیزتا بمیخانه پناه از همه آفات بریم
در بیابان فنا گم شدن آخر تا کیره بپرسیم مگر پی بمهمّات بریم