در عهد پادشاه خطابخش جرمپوش
دیوان حافظ
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوشحافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش
صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشستتا دید محتسب که سبو میکشد بدوش
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشانکردم سوال صبحدم از پیر می فروش
گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمیدرکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش
ساقی بهار میرسد و وجه مینماندفکری بکن که خون دل آمد ز غم بجوش
عشقست و مفلسیّ و جوانیّ و نوبهارعذرم پذیر و جرم بذیل کرم بپوش
تا چند همچو شمع زبان آوری کنیپروانهٔ مراد رسید ای محبّ خموش
ای پادشاه صورت و معنی که مثل تونادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش