دست از طلب ندارم تا کام من بر آید

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

دست از طلب ندارم تا کام من بر آیدیا تن رسد بجانان یا جان ز تن بر آید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگرکز آتش درونم دود از کفن برآید

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیرانبگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

جان بر لبست و حسرت در دل که از لبانشنگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

از حسرت دهانش آمد بتنگ جانمخود کام تنگدستان کی زان دهن برآید