دست از طلب ندارم تا کام من بر آید
دیوان حافظ
دست از طلب ندارم تا کام من بر آیدیا تن رسد بجانان یا جان ز تن بر آید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگرکز آتش درونم دود از کفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیرانبگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
جان بر لبست و حسرت در دل که از لبانشنگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید
از حسرت دهانش آمد بتنگ جانمخود کام تنگدستان کی زان دهن برآید