دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
دیوان حافظ
دوش رفتم بدر میکده خواب آلودهخرقه تر دامن و سجّاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچهٔ باده فروشگفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده
شست و شوئی کن و آنگه بخرابات خرامتا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
بهوای لب شیرین پسران چند کنیجوهر روح بیاقوت مذاب آلوده
بطهارت گذران منزل پیریّ و مکنخلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت بدرآیکه صفائی ندهد آب تراب آلوده
گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیستکه شود فصل بهار از می ناب آلوده
آشنایان ره عشق درین بحر عمیقغرقه گشتند و نگشتند بآب آلوده