سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
دیوان حافظ
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده بگوشکه دور شاه شجاعست می دلیر بنوش
شد آنکه اهل نظر بر کناره میرفتندهزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
بصوت چنگ بگوئیم آن حکایتهاکه از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش
شراب خانگی ترس محتسب خوردهبروی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش
ز کوی میکده دوشش بدوش میبردندامام شهر که سجّاده میکشید بدوش
دلا دلالت خیرت کنم براه نجاتمکن بفسق مباهات و زهد هم مفروش
محلّ نور تجلّیست رای انور شاهچو قرب او طلبی در صفای نیّت کوش
بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیرکه هست گوش دلش محرم پیام سروش