سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده بگوشکه دور شاه شجاعست می دلیر بنوش

شد آنکه اهل نظر بر کناره میرفتندهزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

بصوت چنگ بگوئیم آن حکایتهاکه از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش

شراب خانگی ترس محتسب خوردهبروی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش

ز کوی میکده دوشش بدوش میبردندامام شهر که سجّاده میکشید بدوش

دلا دلالت خیرت کنم براه نجاتمکن بفسق مباهات و زهد هم مفروش

محلّ نور تجلّیست رای انور شاهچو قرب او طلبی در صفای نیّت کوش

بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیرکه هست گوش دلش محرم پیام سروش