سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
دیوان حافظ
سر ارادت ما و آستان حضرت دوستکه هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهرنهادم آینهها در مقابل رخ دوست
صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهدکه چون شکنج ورقهای غنچه تو برتوست
نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بسبسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست
مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان راکه باد غالیهسا گشت و خاک عنبربوست
نثار روی تو هر برگ گل که در چمنستفدای قدّ تو هر سروبن که بر لب جوست
زبان ناطقه در وصف شوق نالانستچه جای کلک بریدهزبان بیهدهگوست
رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافتچرا که حال نکو در قفای فال نکوست