صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
دیوان حافظ
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفتناز کم کن که درین باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولیهیچ عاشق سخن سخت بمعشوق نگفت
گر طمع داری از آن جام مرصّع می لعلای بسا دُر که بنوک مژهات باید سُفت
تا ابد بوی محبّت بمشامش نرسدهر که خاک در میخانه برخساره نرفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوازلف سنبل بنسیم سحری میآشفت
گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کوگفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت
سخن عشق نه آنست که آید بزبانساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت