صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنمتا بکی در غم تو نالهٔ شبگیر کنم

دلِ دیوانه از آن شد که نصیحت شنودمگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آنچه در مدّت هجر تو کشیدم هیهاتدر یکی نامه محالست که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خودکو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آنزمان کآرزوی دیدن جانم باشددر نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهددین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگویمن نه آنم که دگر گوش بتزویر کنم