طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
دیوان حافظ
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم بکفگر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید منگر چه سخن همیبرد قصّهٔ من بهر طرف
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشدوه که درین خیال کج عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کی شود دستکش خیال منکس نزدست ازین کمان تیر مراد بر هدف
چند بناز پرورم مهر بتان سنگدلیاد پدر نمیکنند این پسران ناخلف
من بخیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنکمغبچهٔ ز هر طرف میزندم بچنگ و دف
بیخبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقلمست ریاست محتسب باده بده و لا تخف
صوفی شهر بین که چون لقمهٔ شبهه میخوردپاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف