طفیل هستی عشقند آدمی و پری
دیوان حافظ
طفیل هستی عشقند آدمیّ و پریارادتی بنما تا سعادتی ببری
بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباشکه بنده را نخرد کس بعیب بیهنری
می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چندبعذر نیمشبی کوش و گریهٔ سحری
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرینکارکه در برابر چشمیّ و غایب از نظری
هزار جان مقدّس بسوخت زین غیرتکه هر صباح و مسا شمع مجلس دگری
ز من بحضرت آصف که میبرد پیغامکه یاد گیر دو مصرع ز من بنظم دری
بیا که وضع جهانرا چنانکه من دیدمگر امتحان بکنی مَی خوریّ و غم نخوری
کلاه سروریت کج مباد بر سر حسنکه زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری
ببوی زلف و رخت میروند و میآیندصبا بغالیه سائیّ و گل بجلوه گری
چو مستعدّ نظر نیستی وصال مجویکه جام جم نکند سود وقت بیبصری
دعای گوشهنشینان بلا بگرداندچرا بگوشهٔ چشمی بما نمینگری
بیا و سلطنت از ما بخر بمایهٔ حسنوزین معامله غافل مشو که حیف خوری
طریق عشق طریقی عجب خطرناک استنعوذ بالّله اگر ره بمقصدی نبری