طفیل هستی عشقند آدمی و پری

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

طفیل هستی عشقند آدمیّ و پریارادتی بنما تا سعادتی ببری

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباشکه بنده را نخرد کس بعیب بی‌هنری

می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چندبعذر نیم‌شبی کوش و گریهٔ سحری

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین‌کارکه در برابر چشمیّ و غایب از نظری

هزار جان مقدّس بسوخت زین غیرتکه هر صباح و مسا شمع مجلس دگری

ز من بحضرت آصف که می‌برد پیغامکه یاد گیر دو مصرع ز من بنظم دری

بیا که وضع جهانرا چنانکه من دیدمگر امتحان بکنی مَی خوریّ و غم نخوری

کلاه سروریت کج مباد بر سر حسنکه زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری

ببوی زلف و رخت میروند و می‌آیندصبا بغالیه سائیّ و گل بجلوه گری

چو مستعدّ نظر نیستی وصال مجویکه جام جم نکند سود وقت بی‌بصری

دعای گوشه‌نشینان بلا بگرداندچرا بگوشهٔ چشمی بما نمی‌نگری

بیا و سلطنت از ما بخر بمایهٔ حسنوزین معامله غافل مشو که حیف خوری

طریق عشق طریقی عجب خطرناک استنعوذ بالّله اگر ره بمقصدی نبری