عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسیای پسر جام میم ده که به پیری برسی

چه شکرهاست درین شهر که قانع شده‌اندشاهبازان طریقت بمقام مگسی

دوش در خیل غلامان درش میرفتمگفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی

با دل خون شده چون نافه خوشش باید بودهر که مشهور جهان گشت بمشکین نفسی

لمع البرق من الطّور و آنست بهفلعلّی لک آت بشهاب قبس

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیشوه که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی

بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زنحیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی

تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرمجان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی