لعل سیراب بخون تشنه لب یار منست

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

لعل سیراب بخون تشنه لب یار منستوز پی دیدن او دادن جان کار منست

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان درازهر که دل بردن او دید و در انکار منست

ساروان رخت بدروازه مبر کان سر کوشاه‌راهیست که منزلگه دلدار منست

بندهٔ طالع خویشم که درین قحط وفاعشق آن لولی سرمست خریدار منست

طبلهٔ عطر گل و زلف عبیرافشانشفیض یک شمّه ز بوی خوش عطّار منست

باغبان همچو نسیمم ز درِ خویش مرانکاب گلزار تو از اشک چو گُلنار منست

شربت قند و گلاب از لب یارم فرمودنرگس او که طبیب دل بیمار منست