مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

مجمع خوبی و لطفست عذار چو مهشلیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش

دلبرم شاهد و طفلست و ببازی روزیبکشد زارم و در شرع نباشد گنهش

من همان به که ازو نیک نگه دارم دلکه بد و نیک ندیدست و ندارد نگهش

بوی شیر از لب همچون شکرش می‌آیدگر چه خون میچکد از شیوهٔ چشم سیهش

چارده ساله بتی چابک شیرین دارمکه بجان حلقه بگوش است مه چاردهش

از پی آن گل نورُسته دل ما یا ربخود کجا شد که ندیدیم درین چند گهش

یار دلدار من ار قلب بدینسان شکندببرد زود بجانداری خود پادشهش