نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید
دیوان حافظ
نفس برآمد و کام از تو برنمیآیدفغان که بخت من از خواب در نمیآید
صبا بچشمِ من انداخت خاکی از کویشکه آب زندگیم در نظر نمیآید
قد بلند تو را تا ببر نمیگیرمدرخت کام و مرادم ببر نمیآید
مگر بروی دلارای یار ما ور نیبهیچ وجه دگر کار بر نمیآید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دیدوزان غریب بلاکش خبر نمیآید
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعاولی چه سود یکی کارگر نمیآید
بسم حکایت دل هست با نسیم سحرولی ببخت من امشب سحر نمیآید
درین خیال بسر شد زمان عمر و هنوزبلای زلف سیاهت بسر نمیآید