هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاکگرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصال تو زنده میداردو گر نه هر دمم از هجر تست بیم هلاک

نفس نفس اگر از باد نشنوم بویشزمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک

رود بخواب دو چشم از خیال تو هیهاتبود صبور دل اندر فراق تو حاشاک

اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهمو گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک

بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدالِاَنّ روحی قد طاب ان یکون فداک

عنان مپیچ که گر میزنی بشمشیرمسپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک

ترا چنانکه توئی هر نظر کجا بیندبقدر دانش خود هر کسی کند ادراک