چراغ روی تو را شمع گشت پروانه

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

چراغ روی ترا شمع گشت پروانهمرا ز حال تو با حال خویش پروا نه

خرد که قید مجانین عشق می‌فرمودببوی سنبل زلف تو گشت دیوانه

ببوی زلف تو گر جان بباد رفت چه شدهزار جان گرامی فدای جانانه

من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوشنگار خویش چو دیدم بدست بیگانه

چه نقشها که برانگیختیم و سود نداشتفسون ما بر او گشته است افسانه

بر آتش رخ زیبای او بجای سپندبغیر خال سیاهش که دید به دانه

بمژده جان بصبا داد شمع در نفسیز شمع روی تواش چون رسید پروانه

مرا بدور لب دوست هست پیمانیکه بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه