گفتم کیم دهان و لبت کامران کنند
دیوان حافظ
گفتم کیم دهان و لبت کامران کنندگفتا بچشم هر چه تو گوئی چنان کنند
گفتم خراج مصر طلب میکند لبتگفتا درین معامله کمتر زیان کنند
گفتم بنقطهٔ دهنت خود که بُرد راهگفت این حکایتیست که با نکتهدان کنند
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشینگفتا بکوی عشق همین و همان کنند
گفتم هوای میکده غم میبرد ز دلگفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهبستگفت این عمل بمذهب پیر مغان کنند
گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سودگفتا ببوسهٔ شکرینش جوان کنند
گفتم که خواجه کی بسر حجله میرودگفت آنزمان که مشتری و مه قران کنند