گل در بر و می در کف و معشوق بکامست
دیوان حافظ
گل در بر و می در کف و معشوق بکامستسلطان جهانم بچنین روز غلامست
گو شمع میارید در این جمع که امشبدر مجلس ما ماه رُخ دوست تمامست
در مذهب ما باده حلالست ولیکنبی روی تو ای سرو گل اندام حرامست
گوشم همه بر قول نی و نغمهٔ چنگستچشمم همه بر لعل لب و گردش جامست
در مجلس ما عطر میامیز که ما راهر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشامست
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکّرزآنرو که مرا از لب شیرین تو کامست
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیمستهمواره مرا کوی خرابات مقامست
از ننگ چه گوئی که مرا نام ز ننگستوز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نامست
میخواره و سرگشته و رندیم و نظربازوانکس که چو ما نیست در این شهر کدامست
با محتسبم عیب مگوئید که او نیزپیوسته چو ما در طلب عیش مدامست