گوهر مخزن اسرار همان است که بود
دیوان حافظ
گوهر مخزن اسرار همانست که بودحقّهٔ مِهر بدان مُهر و نشانست که بود
عاشقان زمرهٔ ارباب امانت باشندلاجرم چشم گهربار همانست که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبحبوی زلف تو همان مونس جانست که بود
طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشیدهمچنان در عمل معدن و کانست که بود
کشتهٔ غمزهٔ خود را بزیارت دریابزانکه بیچاره همان دلنگرانست که بود
رنگ خون دل ما را که نهان میداریهمچنان در لب لعل تو عیانست که بود
زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزندسالها رفت و بدان سیرت و سانست که بود