یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
دیوان حافظ
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بوددیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاکبر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی میکردعشق میگفت بشرح آنچه برو مشکل بود
آه از آن جور و تطاول که درین دامگه استآه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بیدوست نباشم هرگزچه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان بخرابات شدمخم می دیدم خون در دل و پا در گِل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراقمفتی عقل درین مسئله لایعقل بود
راستی خاتم فیروزهٔ بواسحاقیخوش درخشید ولی دولت مستعجل بود