شمع بگریست گه سوز و گداز

پروین اعتصامی (1907–1941)

پروین اعتصامی

شمع بگریست گه سوز و گدازکاز چه پروانه ز من بیخبر است

بسوی من نگذشت، آنکه همیسوی هر برزن و کویش گذر است

بسرش، فکر دو صد سودا بودعاشق آنست که بی پا و سر است

گفت پروانه‌ی پر سوخته‌ایکه ترا چشم، بایوان و در است

من بپای تو فکندم دل و جانروزم از روز تو، صد ره بتر است

پر خود سوختم و دم نزدمگر چه پیرایه‌ی پروانه، پر است

کس ندانست که من میسوزمسوختن، هیچ نگفتن، هنر است

آتش ما ز کجا خواهی دیدتو که بر آتش خویشت نظر است

به شرار تو، چه آب افشاندآنکه سر تا قدم، اندر شرر است

با تو میسوزم و میگردم خاکدگر از من، چه امید دگر است

پر پروانه ز یک شعله بسوختمهلت شمع ز شب تا سحر است

سوی مرگ، از تو بسی پیشترمهر نفس، آتش من بیشتر است

خویشتن دیدن و از خود گفتنصفت مردم کوته نظر است