خردمند مردی در اقصای شام

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب اول

خردمند مردی در اقصای شامگرفت از جهان کنج غاری مقام

بصبرش در آن کنج تاریک جایبگنج قناعت فرو رفته پای

شنیدم که نامش خدا دوست بودملک سیرتی آدمی پوست بود

بزرگان نهادند سر بر درشکه در می‌نیامد بدرها سرش

تمنا کند عارف پاکبازبدر یوزه از خویشتن ترک آز

چو هر ساعتش نفس گوید بدهبخواری بگرداندش دِه بده

در آن مرز کاین پیر هشیار بودیکی مرزبان ستمکار بود

که هر ناتوان را که دریافتیبسر پنجگی پنجه برتافتی

جهانسوز و بیرحمت و خیره‌کشز تلخیش روی جهانی ترش

گروهی برفتند از آن ظلم و عارببردند نام بدش در دیار

گروهی بماندند مسکین و ریشپس چَرخه نفرین گرفتند پیش

ید ظلم جائی که گردد درازنبینی لب مردم از خنده باز

بدیدار شیخ آمدی گاهگاهخدادوست در وی نکردی نگاه

ملک نوبتی گفتش ای نیکبختبنفرت ز من در مکش روی سخت

مرا با تو دانی سر دوستیستترا دشمنی با من از بهر چیست؟

گرفتم که سالار کشور نیمبعزت ز درویش کمتر نیم

نگویم فضیلت نهم بر کسیچنان باش با من که با هر کسی

شنید این سخن عابد هوشیاربر آشفت و گفت ایملک هوش‌دار

وجودت پریشانی خلق ازوستندارم پریشانی خلق دوست

تو با آنکه من دوستم دشمنینپندارمت دوستدار منی

چرا دوست دارم بباطل منتچو دانم که دارد خدا دشمنت؟

مده بوسه بر دست من دوستواربرو دوستداران من دوست دار

خدادوست را گر بدرّند پوستنخواهد شدن دشمن دوست دوست

عجب دارم از خواب آن سنگدلکه خلقی بخسبند از او تنگدل