شنیدم که از نیکمردی فقیر

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب اول

شنیدم که از نیکمردی فقیردل آزرده شد پادشاهی کبیر

مگر بر زبانش حقی رفته بودز گردنکشی بر وی آشفته بود

بزندان فرستادش از بارگاهکه زورآزمایست بازوی جاه

ز یاران کسی گفتش اندر نهفتمصالح نبود این سخن گفت، گفت

رسانیدن امر حق طاعتستز زندان نترسم که یکساعتست

هماندم که در خفیه اینراز رفتحکایت بگوش ملک باز رفت

بخندید کو ظن بیهوده بردنداند که خواهد درین حبس مرد

غلامی بدرویش برد این پیامبگفتا بخسرو بگو ای غلام

مرا بار غم بر دل ریش نیستکه دنیا همین ساعتی بیش نیست

نه گر دستگیری کنی خرممنه گر سر بُری بر دل آید غمم

تو گر کامرانی بفرمان و گنجدگر کس فرومانده در ضعف و رنج

بدروازهٔ مرگ چون در شویمبیک هفته با هم برابر شویم

منه دل برین دولت پنجروزبدود دل خلق خود را مسوز

نه پیش از تو بیش از تو اندوختندببیداد کردن جهان سوختند

چنان زی که ذکرت بتحسین کنندچو مردی، نه بر گور نفرین کنند

نباید برسم بد آیین نهادکه گویند لعنت بر آن کاین نهاد

و گر بر سرآید خداوند زورنه زیرش کند عاقبت خاک گور

بفرمود دلتنگ روی از جفاکه بیرون کنندش زبان از قفا

چنین گفت مرد حقایق شناسکزین هم که گفتی ندارم هراس

من از بیزبانی ندارم غمیکه دانم که ناگفته داند همی

اگر بینوائی برم ور ستمگرم عاقبت خیر باشد چه غم

عروسی بود نوبت ماتمتگرت نیک روزی بود خاتمت