چنین گفت پیری پسندیده دوش

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب هفتم

چنین گفت پیری پسندیده هوشخوش آید سخنهای پیران بگوش

که در هند رفتم بکنجی فرازچه دیدم؟ چو یلدا سیاهی دراز

در آغوش وی دختری چون قمرفرو برده دندان بلبهاش در

چنان تنگش آورده اندر کنارکه پنداری اللیل یغشی النهار

مرا امر معروف دامن گرفتفضول آتشی گشت و در من گرفت

طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگکه ای ناخدا ترس بی نام و ننگ

بتشنیع و دشمنام و آشوب و زجرسپید از سیه فرق کردم چو فجر

شد آن ابر ناخوش ز بالای باغپدید آمد آن بیضه از زیر زاغ

ز لاحولم آن دیو هیکل بجستپری پیکر اندر من آویخت دست

که ای زرق سجادهٔ دلق پوشسیه کار دنیا خر دین فروش

مرا روزها دل ز کف رفته بودبر این شخص و جان بر وی آشفته بود

کنون پخته شد لقمهٔ خام منکه گرمش بدر کردی از کام من

تظلم برآورد و فریاد خواندکه شفقت برافتاد و رحمت نماند

نماند از جوانان کسی دستگیرکه بستاندم داد ازین مرد پیر

که شرمش نیاید ز پیری همیزدن دست در ستر نامحرمی

همی کرد فریاد و دامن بچنگمرا مانده سر در گریبان ز ننگ

فرو گفت عقلم بگوش ضمیرکه از جامه بیرون روم همچو سیر

برهنه دوان رفتم از پیش زنکه در دست او جامه بهتر که من

پس از مدتی کرد بر من گذارکه میدانیم؟ گفتمش زینهار

که من توبه کردم بدست تو برکه گرد فضولی نگردم دگر

کسی را نیاید چنین کار پیشکه عاقل نشیند پس کار خویش

از آن شنعت این پند برداشتمدگر دیده نادیده انگاشتم

زبان در کش ار عقل داری و هوشچو سعدی سخن گوی ورنه خموش

اگر گوش دارد خداوند هوشسخنهای پیران خوش آید بگوش

سفر کرده بودم ز بیت‌الحرامدر ایام ناصر بدار السلام

شبی رفته بودم بکنجی فرازبچشمم در آمد سیاهی دراز

تو گفتی که عفریت بلقیس بودبزشتی نمودار ابلیس بود

در آغوش وی دختری چون قمرفرو برده دندان بلبهاش در

برون رفتم از جامه در دم چو سیرکه ترسیدم از جور برنا و پیر