چنین گفت پیش زغن کرکسی
کلیات سعدی — بوستان — باب پنجم
چنین گفت پیش زغن کرکسیکه نبود ز من دوربینتر کسی
زغن گفت ازین در نشاید گذشتبیا تا چه بینی بر اطراف دشت؟
شنیدم که مقدار یکروزه راهبکرد از بلندی بپستی نگاه
چنین گفت دیدم گرت باورستکه یکدانه گندم بهامون برست
زغن را نماند از تعجب شکیبز بالا نهادند سر در نشیب
چو کرکس بر دانه آمد فرازگره شد برو پای بندی دراز
ندانست از آن دانهٔ خوردنشکه دهر افکند دام در گردنش
نه آبستن دُر بود هر صدفنه هر بار شاطر زند بر هدف
زغن گفت از آن دانه دیدن چسود؟چو بینائی دام خصمت نبود
شنیدم که میگفت گردن ببندنباشد حذر با قدر سودمند
اجل چون بخونش برآورد دستقضا چشم باریک بینش ببست
در آبی که پیدا نگردد کنارغرور شناور نیاید بکار