سگی پای صحرا نشینی گزید

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب چهارم

سگی پای صحرا نشینی گزیدبخشمی که زهرش ز دندان چکید

شب از درد بیچاره خوابش نبردبخیل اندرش دختری بود خرد

پدر را جفا کرد و تندی نمودکه آخر ترا نیز دندان نبود؟

پس از گریه مرد پراکنده روزبخندید کای بابک دلفروز

مرا گر چه هم سلطنت بود و بیشدریغ آمدم کام و دندان خویش

محالست اگر تیغ بر سر خورمکه دندان بپای سگ اندر برم

توان کرد با ناکسان بدرگیولیکن نیاید ز مردم سگی