شنیدم که در خاک وخش از مهان

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب چهارم

شنیدم که در خاک وخش از مهانیکی بود در کنج خلوت نهان

مجرد بمعنی نه عارف بدلقکه بیرون کند دست حاجت بخلق

سعادت گشاده دری سوی اودر از دیگران بسته بر روی او

زبان آوری بیخرد سعی کردز شوخی ببد گفتن نیکمرد

که زنهار ازین مکر و دستان و ریوبجای سلیمان نشستن چو دیو

دمادم بشویند چون گربه رویطمع کرده در صید موشان کوی

ریاضت کش از بهر نام و غرورکه طبل تهی را رود بانگ دور

همی گفت و خلقی برو انجمنبر ایشان تفرج کنان مرد و زن

شنیدم که بگریست دانای وخشکه یارب مرین بنده را توبه بخش

و گر راست گفت ایخداوند پاکمرا توبه ده تا نگردم هلاک

پسند آمد از عیبجوی خودمکه معلوم من کرد خوی بدم

گر آنی که دشمنت گوید، مرنجو گر نیستی، گو برو باد سنج

اگر ابلهی مشک را گنده گفتتو مجموع باش او پراکنده گفت

و گر میرود در پیاز این سخنچنینست کو گنده مغزی مکن

نگیرد خردمند روشن ضمیرزبان بند دشمن ز هنگامه گیر

نه آیین عقلست و رای خردکه دانا فریب مشعبد خورد

پس کار خویش آنکه عاقل نشستزبان بداندیش بر خود ببست

تو نیکو روش باش تا بدسگالنیابد بنقص تو گفتن مجال

چو دشوارت آمد ز دشمن سخننگر تا چه عیبت گرفت آن مکن

جز آنکس ندانم نکو گوی منکه روشن کند بر من آهوی من