رساله عقل و عشق
کلیات سعدی
سالک راه خدا پادشهٔ ملک سخنای ز الفاظ تو آفاق پر از درّ یتیم
اختر سعدی و عالم ز فروغ تو منیرواضع عقلی و گیتی ز نظیر تو عقیم
پیش اشعار تو شعر دگرانرا چه محل؟سحر بیوقع نماید بر اعجاز کلیم
بنده را از تو سؤالیست بتوجیه و سؤالنکند مردم پاکیزهسیر جز ز کریم
مرد را راه بحق عقل نماید یا عشقاین در بسته تو بگشای که بابیست عظیم
گر چه این هر دو بیک شخص نیایند فروددر دماغ و دل بیدار تو بینند مقیم
عقل را فوقتر از عشق توان گفت بگوچون ترا روز و شب این هر دو حریفند و ندیم
پایه و منصب هریک بکرم باز نمایتا ز الفاظ خوشت تازه شود جان سقیم
باد آسوده و فارغ ز بد و نیک جهانخاطر آینه کردار تو چون نفس حکیم
کسی ره سوی گنج قارون نبردو گر برد ره باز بیرون نبرد
کسی را در این بزم ساغر دهندکه داروی بیهوشیش در دهند
گر کسی وصف او ز من پرسدبی دل از بی نشان چگوید باز
عاشقان کشتگان معشوقندبر نیاید ز کشتگان آواز
در روی تو گفتم سخنی چند بگویمرو باز گشادی و در نطق ببستی
درین ورطه کشتی فروشد هزارکه پیدا نشد تختهٔ بر کنار
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموزکان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بیخبرانندکانرا که خبر شد خبری باز نیامد
کسی را در این بزم ساغر دهندکه داروی بیهوشیش در دهند
این ره نه بپای هر گدائیستدر دست و زبان ما ثنائیست
نی من کیم و ثنا کدامستلا اُحصی انبیا تمامست
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهموز هرچه گفتهاند و شنیدیم و خواندهایم
مجلس تمام گشت و بپایان رسید عمرما همچنان در اول وصف تو ماندهایم
آن نه روئیست که من وصف جمالش دانماین حدیث از دگری پرس که من حیرانم